خادم الرضا ( علیه السّلام )کوثر مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت

روزشمار غدیر

بایگانی

رادکانا

.

موضوعات

دریافت کد وضعيت آب و هوا

اوضاع و شرایط حکومت امام علی علیه السلام

اوضاع و شرایط حکومت امام علی علیه السلام
این مقاله به بررسی اوضاع و شرایط حکومت امام علی(ع)و تأثیر آن بر اجرای برنامه های آن حضرت می پردازد. دگرگونی های پیش آمده در بینش و روش مسلمین، اوضاع آشفته اجتماعی ناشی از شورش عمومی علیه خلیفه سوم و قتل او، تضعیف نهاد خلاف به دنبال دو خلیفه کشی متوالی، اختلافات ناشی از خونخواهی عثمان، وجود دشمنی های ریشه دار میان قبایل قریش، اطاعت نکردن شهرها و مناطق مهم دنیای اسلام از حکومت امام و کافی نبودن یاران و کارگزاران همراه، از مهم ترین عواملی است که اوضاع را برای حکومت امام و پیش برد برنامه های ایشان دشوار و آن را با ناکامی قرین کرد.

مقدمه

بنابر نظر جامعه شناسان عامل یک کنش یا حادثه اجتماعی، عنصری از یک وضعیت معیّن است که به علت موجودیت یا کارکردش، موجب وقوع آن کنش یا حـادثه مـی شود. در کنار این مفهوم، به شرایط کنش ها یا حوادث اجتماعی نیز توجه شده است.از نظر ایشان، شرایط، مکمل عوامل به شمار می آیند و عناصری از یک وضعیت خاص اند که نقش عوامل را مـناسب یـا نامناسب می سازند.به این معنی که در عملی شدن آثار عوامل نقش مثبت یا منفی ایفا می کنند و آهنگ، سرعت، جهت گیری، وسعت و دامنه حوادث را تحت تأثییر قرار می دهند(روشه، 30-28). بر ایـن اسـاس و بـر اساس بررسی وضعیت اجتماعی، سـیاسی، اقـتصادی، اخـلاقی، اداری و...در آغاز حکومت امام علی (نیمه دهه چهارم هجری)می توان ادعا کرد که پس از درگذشت پیامبر هیچ زمانی برای حکومت امام علی و تـحقق اهـداف و بـرنامه های ایشان، نامناسب تر از این زمان نبوده است. مهم ترین بـرنامه های امـام عبارت بود از:

1-تغییر نگرش مسلمانان نسبت به دنیا و آخرت.

2-تغییر سیمای حکومت و کارگزاران آن در چشم مسلمین.

3-اصلاحات اقتصادی گسترده.

4-تـغییر کـارگزاران حـکومتی.

5-رفع تبعیض نسبت به موالی.

6-تغییر شیوه های برخورد با مـخالفان حکومت.

7-ایجاد تغییر در برخی از احکام و مققرات فقهی و حقوقی.

اما حکومت امام در زمانه و زمینه ای نامناسب آغاز شد، در اوضاعی دشـوار ادامـه یـافت و سرانجام در میان انواع و اقسام مشکلات و نابسامانی ها به سرآمد و بدین سان امکان وقـوع ایـن برنامه ها از میان رفت و تلاش های امام در این عرصه، با ناکامی قرین شد.این دشواری ها در ادامه بررسی مـی شود.

بـینش و روش نـادرست مسلمین

عقیده و عمل سیاسی، اقتصادی، دینی و اخلاقی امت اسلامی در نیمه دهه سـی هـجری، ارتـباط چشمگیری با آنچه در قرآن و سنت نبوی مطرح شده بود، نداشت.به آنچه پیامبر خـدا آورد و بـر امـت عرضه کرد، صحابه خاص او نیز وفادار نمانده بودند، تا چه رسد به تازه مـسلمانانی کـه پیامبر را ندیده و اکنون از مشی و مرام صحابه او الگو می گرفتند. دنیا و مظاهرش سرلوحه کار مـسلمانان قـرار گـرفته بود. قدرت و مالی که به کف آورده بودند، بلای جان آنان شده بود، چشم از دیـن بـرداشته و به سوی دنیا معطوف گردانیده بودند، اخلاقشان نیز به انحطاط کشیده شده بـود.امـام عـلی(ع) این جامعه را چنین تصویف کرده است: در میان این مردم، انجام کارهای قبیح زیاد شده بـه حـدی که حیا رنگ باخته است. دروغ به گونه ای رایج شده که بـه کـمتر کـسی می توان اعتماد کرد. اهل شر به چشم می آیند ولی از اهل خیر نشانی نیست. حق گویان انـدک و مـلازم حـق ذلیل است. جوانان بدخوی و پیران گنهکارند. علما منافق اند و قاریان از دین برگشته.خـردان بـزرگان را احترام نکنند و اغنیا فقیران را دستگیری ننمایند. مردم از شیوه پیامبر پیروی و به عمل وصی او اقتدا نمی کنند. نـه بـه غیب ایمان دارند و نه از عیب و خطا در می گذرند. معروف همان است که خـود مـی شناسند و به آن تمایل دارند و منکر همان است کـه آن را خـوش نمی دارند. در معضلات به خود پناه می برند و در مـبهمات بـه رای خود عمل می کنند و هرکس امام خویش است...(آمدی، 2/1305، 1297، 9-1298).

روشن است که در جامعه ای چـنین دنـیا زده و دور از اخلاق و معنویت، اندیشه و رفتار آخـرت گـرایانه حاکمی مـانند امـام عـلی، شانسی برای موفقیت ندارد و این عـناصر جـملگی مانع پیشرفت کار او می گردند.

اوضاع آشفته اجتماعی

دولت امام برآمده از یک انـقلاب سـاده بود. انقلابیون بعد از یکسره کردن کـار عثمان، احساس کردند بـاید هـرچه زودتر خلیفه ای تعیین کنند. آنـان مـی اندیشیدند که در صورت عدم تعیین خلیفه و بازگشت آنان به شهرهای خویش، خون عثمان بـه گـردنشان افتد و آنان متهم به بـرهم زدن اوضـاع شـوند(مسکویه، 1/293؛ابن کثیر، 7/227). این گـروه به دلیل محقّ دانـستن خـود و درستی شیوه ای که در قتل خلیفه به کار بسته بودند و اینکه به هر حال گـروه پیـروز بودند، به خود اجازه می دادند، در صـورت لزوم بـاز هم شـیوه های خـشونت آمیز مـتوسل شوند. در چنین فضایی انـتخاب خلیفه تبدیل به رای شتابزده شد که با نوعی تهدید آمیخته بود؛ انقلابیون وقتی از مراجعات خـود بـه افرادی مانند: علی(ع)، طلحه، زبیر و سـعدبن ابـی وقـاص بـرای پذیـرش خلافت نتیجه ای نـگرفتند و ایـن افراد، خود را از کار آنان کنار کشیدند(ابوالفداء، 1/171؛ابن کثیر، 7/227) مردم مدینه را تهدید کردند و برای انتخاب خلیفه سـه روز مـهلت دادنـد و گفتند در غیر این صورت، این افراد را هـمراهی گـروهی دیـگر خـواهند کـشت(طـبری، 4/5-434، 6-455؛ مسکویه، 1/293). بیعت با امام در چنین وضعیتی آشفته و درحالی که او خود احساس امنیت جانی نمی کرد و حتی وقوع خونریزی داخلی را محتمل می دانست(ابن قتیبه دینوری، 1/134) صورت پذیرفت و ایشان در وضـعیتی پرتنش، در شهری به حکومت رسید که مقدرات آن به دست انقلابیونی تندرو (عراقیان، مصریان و طبقات فرودست مدینه) افتاده بود(مسکویه، 1/6-295).وضعیتی که خود نیز راضی به آن نبود (ابو مخنف، 1/19-118). او بر اسـاس ارزیـابی درستی که از اوضاع داشت در این آشوب و تشتت، راهی برای موفقیت نمی دید. ظاهرا به همین دلیل، بارها مردم را از خود راند. با این استدلال که آنچه پیش روی ایشان است، چنان دشوار و پیـچیده اسـت که دل‏ها و اندیشه ها تاب تحمل آن را ندارند(لا تقوم له القلوب و لا تثبت له العقول). او به همین دلیل افق حوادث را تـیره و تـار و راه برون رفت از این وضع را مبهم می دید(طبری، 4/5-434؛مسکویه، 1/4-293؛ابن اثیر2/304؛ ابن شهرآشوب، 2/110 و شانسی برای موفقیت خود قائل نبود.

ضعف نهاد خلافت

از میان سه خلیفه ای که تا آن روز اداره امور مسلمانان را به دست گـرفته بـودند، دو تن به قتل رسیده بودند. البته قتل عمربن خطاب در واپسین روزهای سال 23 ق ناشی از هرچه بود، قاتل او (فیروز) را نمی توان نماینده جبهه یا گروهی خاص از مسلمانان دانست و اقدام او را نیز نباید به نـارضایتی گـسترده از حکومت عـمر نسبت داد. اما قتل خلیفه سوم که مسبوق به شورشی عمومی بود، صورتی دیگر داشت و این تفاوت را از تـأثیرات متفاوت قتل عثمان در مقایسه با قتل عمر می توان دریافت. انگیزه و هـدف دو خـلیفه کُشی مـتوالی هرچه بود، نتیجه آن تضعیف نهاد خلافت بود. این احساس و باور که متصدی نهاد خلافت را می توان تحت فـشار قـرار داد و حتی به قتلش رساند، به صورت طبیعی از شأن و منزلت و این مقام در چشم دوسـت و دشـمن کـاست. این وضعیت نیز بر سختی کار امام علی می افزود. زیرا متصدی منصبی شده بود کـه به دلیل پیش گفته، جایگاه و شأن ویژه خود را در گذر زمان تا حد زیـادی از دست داده و فاقد قدرت و مـنزلت اولیـه بود. امام در این باره سخن و تمثیلی شگفت دارد و در مقام تشبیه وضعیت خود و عثمان، داستان سه گاو سیاه و سرخ و سفید را بیان می کند که همراه شیری در علفزاری زندگی می کردند. شیر دو گاو سرخ و سیاه را فریفت تـا اینکه آن دو، گاو سفید را رها کردند و شیر فرصت یافت که او را بدرد. سپس نوبت به گاو سیاه رسید؛ گاو سرخ به اغوای شیر، دوست سیاه خود را رها کرد و شیر او را نیز درید. در آخر نـوبت بـه گاو سرخ رسید که اکنون تنها مانده بود. شیر آماده شکار او شد، اما گاو سرخ پیش از شکار شدن، مهلت خواست و سه بار بانگ برداشت که «من همان روز خورده شدم کـه گـاو سفید خورده شد». و امام در ادامه می گوید «أَلَا إِنی وهنتُ یومَ قتلِ عثمانَ»(بلاذری، انساب الاشراف، 2/184؛سبطبن جوزی، 3-122). این چنین ایشان تأثیر قتل خلیفه سوم را در تضعیف موقعیت نهاد خلافت و خود، بـه عـنوان خلیفه بعد از وی، بیان کرده است.

اختلاف ناشی از خون عثمان

عرب در جاهلیت برای خونی که بر زمین می ریخت، اهمیتی خاص قائل بود. این احساس هرچند در میان اقوام و ملت های دیگر نـیز وجـود داشـته و دارد، ولی در میان قومی که کانون مـرکزی اجـتماعش قـبیله (نهادی متکی بر همخونی ) بود، جلوه بیشتری داشت. بر همین اساس به نظر اعراب، خونی که بر زمین می ریخت، نباید فـراموش مـی شد.  قـانون ثار که در میان این قوم جاری بود، گـرفتن انـتقام خون بر زمین ریخته شده را ضمانت می کرد(بلاشر، 38). اسلام که آمد، از تعصبات جاهلی کاست و دیگر کسی اجازه نداشت بـه جـای قـاتل، کسی دیگر را به قتل برساند، ولی خون مسلمان حرام بود و فـرد قاتل مستوجب قصاص، گرچه عفو و گذشت نیز توصیه می شد. بنا بر این در جاهلیت و اسلام، در میان اعراب، قتل نـفس و ریـختن خـون، واقعه ای مهم به شمار می آمد. انگیزه ها، عوامل، ماهیت، هدف و نتیجه شـورش عـلیه خلیفه سوم، هرچه بود، حادثه مهمی که در جریان آن به وقوع پیوست، ریخت خون عثمان بـود. ایـن درسـت است که امکان تفاهم و اصلاح میان انقلابیون و خلیفه از بین رفته بود و در ایـن مـوضوع، تـقصیر و یا حداقل قصور خلیفه نقشی قابل توجه داشت، ولی در چشم شمار قابل توجهی از صحابه و تـابعین و مـردم شـهرها و نواحی مختلف، این نمی توانست دلیلی برای ریختن خون عثمان باشد.  به همین دلیل از هـمان روز، تـا سال ها و حتی قرن ها بعد، خون عثمان موضوع منازعه ای دامنه دار گردید. مقارن این واقـعه، گـروههای مـختلف پیرامون آن، مواضع گوناگونی اتخاذ کردند و بر اساس آن، با هم به منازعه برخاستند.  جـبهه بندی کـه بر این اساس در جامعه اسلامی رخ داد، از این قرار بود:

1-انقلابیون که قاتلان عثمان بـودند. آنـان کـار خود را درست و گاه حتی موجب کسب رضای خداوند معرفی می کردند(ابن اعثم، 2-1/431).

2-خویشاوندان نزدیک عثمان، شـاید بـیشتر بـر اساس سنت های قبیلگی، مدعی خون او شدند و چه بسا کوشش برای تعیین و مجازات قاتلان او را نوعی وظـیفه خـویشاوندی قـلمداد می کردند. افرادی مانند مروان بن حکم، ولیدبن عقبه و سعیدبن عاص از آن جمله بودند. 

3-چـه بـسا کسانی دیگر نیز تنها به دلیل حرمتی که خون مسلمان دارد، به این قتل معترض بودند. آنـان ریـختن خون عثمان را گناهی بزرگ می دانستند که مسببان آن مستوجب قصاص بودند. اینان کـسانی بـودند که ظاهرا به دلیل عدم توانایی بـر ایـن کـار، معتقد بودند باید خود را از این صحنه پرآشـوب کـنار کشید و برخی نیز به این کار دست زدند.  از جمله این افراد می توان بـه کـسانی مانند محمدبن مسلمه، اسامه بن زیـد و ابـوموسی اشعری اشـاره کـرد.

4-گـروهی دیگر از مخالفان عثمان و حتی از تحریک کـنندگان عـلیه او بودند، ولی اکنون برای اینکه انگشت اتهام متوجه آنان نشود، مدعی خـون عـثمان شده بودند. از آن جمله می توان به عـایشه، طلحه و زبیر اشاره کـرد کـه بدون شک، از مخالفان سرسخت عـثمان و از تـحریک کنندگان علیه او بودند، ولی بعدا شعار خون‏خواهی عثمان سر دادند.

5-کسان دیگری نیز شـعار خـونخواهی عثمان سر داده بودند، ولی انگیزه های سـیاسی داشـتند.  دو شـخصیت سرشناس این جـریان مـعاویه و عمرو بن عاص بـودند. عـمرو بن عاص در اواخر کار عثمان رابطه خوبی با او نداشت و عثمان او را از امارت مصر عزل کـرد. مـعاویه نیز در ایام محاصره عثمان، مددی بـه او نـرساند، اما ایـن دو بـا انـگیزه های سیاسی، خود را خونخواه عـثمان معرفی می کردند. شاید معاویه می اندیشید تنها به این وسیله است که می توان وضع را آشفته کـرد و ضـمن رهایی از عزل شدن و از دست دادن شام، دولت امـام را نـیز تـضعیف کـرد و بـه کار جبهه ای کـه عـلیه او است، مشروعیت بخشید.

6-امام علی در این باره موضع دیگری داشت. مشخص است که امام هیچ گاه مـوافق قـتل عـثمان نبود. با وجود این، حضور فعال شـماری از یـاران نـزدیک او از جـمله عـمارِ یاسر(بـلاذری، انساب الاشراف، 5/51؛ابن اعثم، 2-1/408؛مسکویه، 1/284)، محمدبن ابی بکر (ابن اعثم، 2-1/411؛قمی، 14)، مالک اشتر(ابن اعثم، 2-1/425)، عمروبن حمق خزاعی(مسعودی، 2/352 )، کمیل بن زیاد(بلاذری، انساب الاشراف، 5/45)و زید بن صوحان (ری شـهری، 3/283) در میان مخالفان و قاتلان عثمان، و نیز پذیرش دعوت انقلابیون و به عهده گرفتن منصب خلافت از سوی امام، او را به نحوی دیگر درگیر موضوع خون عثمان کرد. به این صورت که او از یک سو بـه کـوتاهی در حمایت از عثمان متهم شد (ابن قتیبه دینوری، 1/49؛بلاذری، انساب الاشراف، 5/81) و از طرف دیگر تحت فشار قرار گرفت که نسبت به قصاص قاتلان عثمان اقدام کند. امام در آغاز حکومت در پی انجام ایـن کـار برآمد و حتی با نائله همسر عثمان درباره شناسایی قاتلان او سخن گفت، ولی ظاهرا به زودی دریافت که بیرون کشیدن چند تن، از میان جمعیتی کثیر و مـلتهب و مـجازات آنان میسر نیست. به هـمین دلیـل در این باره به کسانی که خواستار این کار بودند، می گفت که اولا او قاتل مشخصی را برای عثمان سراغ ندارد (همو، 2/281)و از طرف دیگر توانایی این کار را نـدارد، زیـرا این انقلابیون هستد کـه بـر اوضاع مسلط‏ند و هرکاری بخواهند انجام می دهند (طبری، 4/8-437؛ابن کثیر، 7/228). ظاهرا امام بعدها نیز عملا امکانی برای این کار پیدا نکرد؛ وقتی که در جریان جنگ صفین، ابودرداء و ابوهریره به نمایندگی از مـعاویه نـزد او آمدند تا در مورد مجازات قاتلان عثمان سخن بگویند، از آنان خواست، به سراغ لشکریان بروند و قاتلان را طلب کنند. آنان چنین کردند، اما ناگهان بیش از 10000 تن از سپاهیان پیش آمدند که «نحن قـتلنا عـثمان»(ابن قـتیبه دینوری، 1/96). با وجود این، باید توجه داشت که عموم مردم به چنین جزئیاتی آگاه نبودند و طبیعتا هـواداران دولت اموی نیز در شهرها و مناطق مختلف، مردم را در این باره تحریک می کردند. روشـن اسـت کـه در چنین محیط پرکشمکشی نمی توان آن گونه که شایسته است به اداره کردن و اصلاح امور پرداخت، زیرا در چنین وضعیت مـتلاطمی، بـیش از اینکه اراده رهبر دولت، حاکم بر امور باشد، او خود محکوم اوضاع می گردد.

دشمنی های ریـشه دار قـریش

از زمـان فرزندان قصیّ بن کلاب(عبدالدّار و عبدمناف)، در میان تیره های مختلف قریش بر سر ریاست این قوم گـاه و بیگاه منازعه بر پا می شد و در همین باره میان آنان حِلف ها و پیمان هایی منعقد می شد کـه مهم ترین آنها حلف الاحلاف(پیـمان مـیان بنی عبدالدّار، بنی مخزوم، بنی سهم، بنی جمح و بنی عدی)و حلف المطیّبین(پیمان میان بنی عبدمناف، بنی اسد، بنی زهره، بنی تمیم و بنی حارث بن فهر ) بود(ابن هشام، 1/31؛بغدادی، 20-19). این پیمان ها، از سوی نـسل های دیگر این تیره ها نیز تجدید شد و این وضع تا ظهور اسلام ادامه داشت. بعثت پیامبر آغاز دوره ای جدید بود، ولی این حادثه مهم، حداقل از چشم مخالفان و شاید برخی موافقانش، بـیش و کـم با گذشته نیز ارتباط داشت. پیامبر از بنی هاشم بود.  تیره ای از قریش که به رغم فضل و شرف رهبرانش، پس از سال ها سیادت بر مکه، از مرگ عبدالمطلبّ(8 عام الفیل) به بعد، در موضعی ضعیف قرار گرفته بـود و دیـگر از نظر ثروت و از نظر قدرت، قبیله اول مکه به شمار نمی آمد. در برابر، تیره های بنی عبد شمس، بنی نوفل و بنی مخزوم سربرآورده و بخش مهمی از قدرت و ثروت مکه را در دست گرفته بودند(جـواد عـلی، 4/83). زبیر بن عبدالمطلّب نتوانست سیادت خاندان خود را تجدید کند. مهم ترین اقدام او ترتیب دادن حلف الفضول بود که کوششی برای ایجاد نوعی تعادل قدرت در مکه بود(عبدالکریم، 105). پس از او، ریاست بنی هاشم به ابـوطالب رسـید، امـا او نیز به دلیل موقعیت ضعیف قـبیله اش و نـیز تـنگدستی خویش(ابن ابی الحدید، 15/319 ) نتوانست موقعیت پیشین بنی هاشم را احیا کند. با بعثت پیامبر و علنی شدن دعوت او، بزرگان قریش به مخالفت بـرخاستند. از آن سـو بـنی هاشم در حالی که تعداد اندکی از ایشان اسلام آورده بـودند. بـه رهبری ابوطالب، به حمایت از او پرداختند.  در مورد انگیزه هردو گروه می توان به موارد مختلفی اشاره کرد، ولی یک نکته مهم در انـگیزه مـخالفت بـزرگان قریش با پیامبر، و از آن سو حمایت بنی هاشم از وی، توجه به مـوقعیت جدید بنی هاشم در این منازعات بود؛ از نظر مخالفان چنانچه دعوت پیامبر با موفقیت همراه می شد و مردم نبوت او را می پذیرفتند، لاجـرم بـاید رهـبری او را نیز گردن می نهادند. در این صورت، قدرت و نفوذ آنان، بار دیگر تـحت الشعاع بـنی هاشم قرار می گرفت. از آن سو بنی هاشم نیز احتمالا به این مطلب توجه داشتند و فرصت را برای تجدید موقعیت پیشین مناسب تشیخص داده بودند. نتیجه آنکه، هـرچند اسـلام و دعـوت پیامبر، امری فراتر از مسائل قومی و قبیلگی قریش بود و خداوند پیامبر خود را نفرستاده بود تـا سـیادت را از دسـت قبیله ای بستاند و به قومی دیگر برگرداند، در جامعه جاهلی مکه، این دعوت از طرف شماری از مـخالفان و مـوافقان، به خصوص بزرگان قوم، در این چهارچوب فهمیده شد و همین فهم مبنای عمل آنـان قـرار گـرفت. علی(ع) ریشه دشمنی قریش با وضع جدید را حسادت این قوم نسبت به برگزیده شـدن پیـامبر از میان بنی هاشم دانسته است: «واللّه ما تنقم منّا قریش الا انّ اللّه اختارنا علیهم»(نهج البـلاغه، خـطبه 33؛مـفید، الارشاد، 132 ). نگاهی به اسامی و آمار سخت ترین مخالفان پیامبر(رک. ابن هشام، 1/5-254؛ آیتی؛9-127، 12-108) عاملان محاصره بنی هاشم(ابن هشام، 1/350 بـه بـعد؛آیتی، 155)، توطئه گران قتل پیامبر(ابن هشام، 2/480)، فرماندهان سپاه قریش در جنگ های مختلف(آیتی، 389، 379، 313، 307، 282) بـه خـصوص بـدنه لشکر مکه در جنگ بدر، نیز کشتگان و اسرای این جنگ مهم(واقدی، 1/52-147)، مولفة قلوبهم(ابن هشام، 4/6-494) و... نـشان مـی دهد کـه اکثریت کارگزاران اصلی این حوادث، از قبایل بنی عبدالدّار، بنی عبدشمس، بنی مخزوم، بنی جـمح و بـنی سهم بودند که از رقبای قدیم بنی هاشم و اعضای حلف الاحلاف به شمار می آمدند. قریش تا حد ممکن در بـرابر پیـامبر مقاومت کردند و سرانجام در سال 8 هجری، مرعوب قدرت او، اسلام آوردند. گزارش های تاریخی مـکرر، عـدم رسوخ ایمان در قلوب قریش و اسلام آوردن مصلحتی آنـان را تـأیید مـی کند. به همین دلیل پیامبر در جریان جنگ حـنین، بـا بخشیدن اموال بیشتری به این تازه مسلمانان (مؤلفة قلوبهم) سعی در جذب دل های آنـان کـرد.  در چنین اوضاع و احوالی، عمر پیـامبر(ص)بـه سر آمـد. ایـن نـکته قطعی است که در اواخر عمر پیـامبر و بـه خصوص در ایام بیماری ایشان، بسیاری از بزرگان از مهاجر و انصار و نیز تازه مسلمانان قـریش، بـه موضوع جانشینی پیامبر می اندیشیدند و چه بـسا در این خصوص به تـبادل نـظر می پرداختند.  در چشم برخی از مسلمانان اولیـه، پیـامبر کاریزمایی منحصر به فرد داشت. آنان نبوت و رهبری پیامبر را پذیرفته بودند، ولی حساب او را از حـساب بـنی هاشم جدا می دانستند. همچنین بـه نـظر مـی رسد که نزد ایـشان حـفظ قدرت اسلام و دولت اسلامی فـی نـفسه دارای اهمیتی خاص بود که نمی یابد آن را نادیده گرفت. ریشه چنین تفکری احتمالا به سابقه ایـن افـراد بر می گشت؛ زیرا شماری از ایشان، پیـش از اسـلام مشارکت در قـدرت را تـجزیه کـرده بودند. اما نگاه تـازه مسلمانان قریش که مرعوب قدرت پیامبر شده بودند، به این مسئله متفاوت بود. آنان احـتمالا ظـهور اسلام و پیامبر را حادثه ای می دانستند که آنـان را نـاگزیر بـه ایـنجا کـشانده بود تا پس از سـال ها عـداوت و دشمنی، به رغم میل قلبی، اسلام آوردند، رهبری دینی و دنیوی محمدبن عبداللّه بن عبدالمطلّب را گردن نـهند و ایـن چـنین بار دیگر تحت الشعاع قدرت و معنویت مردی از بـنی هاشم قـرار گـیرند. امـا ظـاهرا آنـان درگذشت پیامبر را پایان این جریان یا حداقل خاتمه سیادت مجدد بنی هاشم می دانستند. به همین دلیل مایل نبودند اجازه دهند رقیب دیرینه، که از نظر آنان خون بـسیاری از عزیزان و بزرگانشان را نیز به گردن داشت، اقتدار تازه خود را استمرار بخشد.  این گونه بود که دو گروه از قریش (سابقین و متأخرین در اسلام)، به رغم تفاوت هایی که در اندیشه و عملشان وجود داشت، در خصوص رهـبری بـعد از پیامبر به نوعی اشتراک نظر رسیدند. برخی منابع شیعی آورده اند: عمر یک بار به ابن عباس گفت که او از تمایل پیامبر به جانشینی علی خبر داشته است، ولی مانع از آن شـده کـه پیامبر در بستر بیماری آن را اعلام کند(اربلی، 2/46). او خود در این باره توضیحاتی داد که پرده از کار مسلمانان جدید و قدیم قریش بر می دارد. عمر گفت که قریش سـر تـسلیم در برابر علی را نداشتند، به ایـن دلیـل که تصور می کردند، در صورتی که علاوه بر نبوت، افتخار خلافت نیز نصیب بنی هاشم شود، دیگر هیچ قبیله ای قادر به رقابت با ایشان نخواهد بـود(مـادلونگ، 40). بر اساس نظر عـمر، او و گـروه یارانش نیز این گونه می اندیشیدند که در صورت امتناع قریش از پذیرفتن رهبری علی، سایر اعراب نیز گرد او جمع نخواهند شد(خشینا أن لا تجتمع علیه العرب)(اربلی، 2/46؛ری شهری، 3/70).  آن گاه دولت اسلامی مضمحل-و اسلام نـیز در مـعرض تهدید قرار خواهد گرفت. بر اساس سخن عمر، گروه اول یعنی مسلمانان با سابقه که در اندیشه حفظ اسلام و دولت آن بودند، به ایـن دلیـل تن بـه این خواست قریش دادند و زمینه های کنار زدن علی را فراهم آوردند تا منازعه بر سر ریاست و رهبری، پایـه های اسلام را سست نکند.  این چنین بود که این گروه بر خـلافت دسـت انـداختند و ضمن حفظ دولت اسلامی و نیز نگه داشتن آن در اختیار قریش، رقیب دیرین یعنی بنی هاشم را به حاشیه راندند و مانع اسـتمرار قـدرت در میان این قبیله شدند.  به این وسیله آنان تسلیم دیدگاهی شدند که مـشرکان قـریش سـال های متمادی بر اساس آن، با پیامبر به منازعه و مخالفت پرداخته بودند. این روند بعدها هم ادامـه پیدا کرد.  ابوبکر که از بنی تمیم بود، خلافت را به عمر(از بنی عدی ) بـخشید و او با تدبیری خاص آن را در اخـتیار عـثمان(از بنی امیه ) قرار داد. اما در آغاز خلافت امام علی، همه قرائن حاکی از این بود که این داستان قدیمی فراموش نشده و این دشمنی همچنان پا برجاست. شاید به همین دلیل بود که مرد آگـاهی مانند عماریاسر، آن گاه که در مدینه برخاست تا برای جلب حمایت مردم از علی سخن بگوید، به جای قریش، انصار را مخاطب سخنان خود قرار داد ابو مخنف، 1/97 ).  وقتی در همان روزهای اول خلافت امام علی، مـروان بن حـکم، سعید بن عاص و ولید بن عقبه نزد او آمدند، تا در باره موضع خود با و گفت و گو کنند، به دشمنی های پیشین اشاره کردند(مسعودی، 2/362). مردم مکه که شهر قریش بود، اولین کـسانی بـودند که از بیعت با علی سرباز زدند و نامه ای را که او برای فرماندار این شهر، خالد بن ابی العاص نوشته بود، دریدند(بلاذری، انساب الاشراف، 2/11-210 ). شهر قریش کانون اولین گروه دشمنان امـام(نـاکثین) شد و هسته اولیه سپاه جمل در آنجا شکل گرفت. دشمنی این قوم با امام علی، در سراسر خلافت او ادامه یافت و وضعیتی ناگوار را برای او فراهم آورد.  اوج این دشمنی در نبرد صفین جلوه گر شد کـه در حـقیقت جـنگ بزرگان قریش با علی(ع) بـود. در جـریان هـمین جنگ عبد اللّه بن بدیل بن ورقاء خزاعی که شخصیتی آگاه نسبت به روابط و مناسبات سیاسی بود، به امام گفت قریش بـه دلیـل کـینه هایی که از قدیم نسبت به وی در دل دارند و ناشی از کشته شـدن پدرانـشان به دست اوست، تسلیم وی نخواهند شد(منقری، 102). عبید اللّه بن عمر نیز با لحنی دشمنانه خطاب به امام حسن هـمین نـکته را یـادآور می شد که «پدرت به تمامی قریش ستم کرد و آنان نـیز با او به دشمنی برخاستند» (همان، 297). در چنین وضعیتی امام شِکوه می کرد: خدایا از تو می خواهم که در برابر قریش و حامیانش مـرا یـاری دهـی. آنان پیوند خویشاوندی مرا بریده اند و کاسه مرا سرنگون کرده اند. گرد آمـده اند تـا با من ستیزه کنند و حقی راکه از آن من است و من از دیگران بدان سزاوارترم از من بگیرند(نهج البـلاغه، خـطبه 208).

عـدم تمکین شهرها و مناطق مهم از امام

مقارن این سال ها چند شهر و منطقه مـهم در قـلمرو دولت اسـلامی وجود داشت که مردم و نیروهای موجود در آنها، نقشی تعیین کننده در حوادث سیاسی و اجتماعی ایـفا مـی کردند. ایـن مناطق عبارت بودند از: مکه، مدینه، شام، بصره و کوفه.

1- مکه و مدینه

درباره مکه و دلایل مـخالفت مـکیان(قریش) با علی(ع) پیش تر سخن گفتیم، اما مردم مدینه(انصار و فرزندان آنها) احـتمالا تـحت تـأثیر مخالفت قریش (معاویه از یک سو و طلحه و زبیر و عایشه از سوی دیگر) با امام و نیز مـشاهده اقـدامات تند و خشونت باری که از عناصر انقلابی در جریان محاصره و قتل عثمان و حوادث بعد از آن سرزده بـود، تـرجیح مـی دادند خود را از ین حوادث کنار بکشند. ضمن اینکه آنان به دلیل داشتن شرف سبقت در اسلام و صـحابی پیـامبر بودن و نیز بهره مندی از ثروتی که به دلیل همین منزلت به دست آورده بـودند، اصـولا از وضـع موجود چندان ناراضی نبودند که بخواهند برای تغییر آن با امام همراهی کنند. شاید به ایـن دلایـل دعـوت امام را برای پیوستن به او و رفتن به مقابله با سپاه جمل، به سـردی پاسـخ دادند و حاضر به همراهی با او نشدند(طبری، 4/646؛ابن اثیر، 2/323).تنها700 نفر از مردم این شهر سرانجام همراه او بـه عـراق رفتند(تمیمی المغربی، 1/382). مردم مدینه در سرتاسر حکومت امام علی، خود را از تمامی حوادث کـنار کـشیدند و هرچند همانند قریش علیه او نجنگیدند، هیچ گاه در حـمایت از او اقـدام نـکردند. روشن است که عدم حمایت مردم پایـتخت دولت اسـلامی که شهر پیامبر(مدینه النبی) نام گرفته بود، از قدر حکومت امام در چشم مـسلمانانی کـه در گوشه و کنار دنیای اسلام، چـشم بـه رفتار مـردم ایـن شـهر دوخته بودند، کاست و این نیز کـار را بـر امام دشوار کرد.  عدم حمایت مسلمانان اصیل و سابقه دار، امام را واداشت به مـردمی پنـاه ببرد که تربیت اسلامی قابل تـوجهی نداشتند و سرانجام او را در طوفان حـوادث تـنها گذاشتند.

2- شام

وضعیت شام از هـمان آغـاز کاملا روشن بود. شام حدود بیست سال به دست پسران ابوسفیان(یزید و مـعاویه) اداره شـده بود و مردم آن وفاداری قابل تـوجهی بـه ایـن خانواده داشتند. آشـکار بـود که معاویه و هواداران او، چـنین مـنطقه ای را تسلیم امام نخواهند کرد.  شامیان سرانجام به جنگ آمدند و بیشترین نقش را در تضعیف حکومت او و بـه بـن بست کشاندن برنامه هایش ایفا کردند.

3- بـصره

بـصریان با سـپاه جـمل هـمراه و مدعی خون عثمان شـدند، بر امام شوریدند و بعدها نیز به ضدیت با او و تمایل به جبهه مخالف او شهره گشتند.

4-کـوفه

کـوفه حکایت دیگری داشت. این شهر یـکی از پایـگاههای اصـلی انـقلابیون مـخالف عثمان بود، بـسیار زود و بـه صورتی گسترده، از امام و دولت او حمایت کرد و به همین دلیل به عنوان پایتخت دولت نوپای امام علی برگزیده شـد، ولی بـه هـمان سرعت و گستردگی نیز دست از حمایت او کشید. درک درسـت ایـن اتـفاق، بـدون شـناخت سـابقه سیاسی، اجتماعی و کوفه میسر نیست. کوفه در سال 17 هجری(بلاذری، فتوح البلدان، 374) به عنوان پادگانی نظامی جهت سکونت سربازان فاتح عرب، در مجاورت مرز ایران و روبروی حیره بنیان گذاشته شـد(ماسینیون، 6) و اولین ساکنان آن را جنگجویان نبردهای مشهور آن سال ها، به خصوص نبرد قادسیه تشکیل می دادند که اهل الایام والقادسیه خوانده می شدند. اولین ساکنان کوفه را بین 15 تا 20000 عرب تشکیل می دادند (جعفری، 127)، 12000 یمنی و 8000 از اعـراب شـمالی(همان، 132)، ولی یک گروه 4000 نفره از ایرانیان هم به این جمعیت پیوستند که به دیالمه یا الحمراء مشهور شدند (بلاذری، فتوح البلدان، 276؛ماسینیون، 11). جمعیت کوفه به زودی افزایش چشمگیری یافت و گروه هایی از سایر اعـراب و نـیز ایرانیانی بسیار در این شهر ساکن شدند(جعفری، 41-139). این چنین در پایان دهه اول عمر این شهر، جمعیت آن به حدود 100000 نفر رسید(همان، 137 ). این جمعیت بـزرگ، یـکدست و منسجم نبود و سنت اجتماعی واحـدی نـداشت. به همین دلیل نمی توانست دست به کار مشترکی بزند. نظامی بودن شهر نیز روحیه ای خاص به مردم آن بخشیده بود؛ آنان مردمی بودند با آسـتانه تـحریک پایین که به سـرعت بـر سر موضوعی گرد می آمدند، ولی به محض بروز کوچک ترین حادثه ای، اتحاد خود را وامی نهادند و سر کار خویش می گرفتند.  همین آستانه تحریک پایین آنان را مرتب بر فرماندارشان می شوراند، به گونه ای که ایـن شـهر در دوران خلافت عمر و عثمان، فرمانداران متعددی را به خود دید. نکته دیگری که باید در باره مردم این شهر در نظر گرفت، تربیت اسلامی ناقص آنان بود؛ کوفه عمدتا مکان زندگی تابعین (کـسانی کـه پیامبر را نـدیده، بلکه اصحاب او را دیده بودند) و موالی (تازه مسلمانان غیر عرب) بود. طبیعتا آنان با چنین وضعیتی نمی توانستند بـا اندیشه و اعمال امام علی که خود آن را هماهنگ با الگوی اسلام اولیـه مـعرفی مـی کرد، همراهی نشان دهند. نتیجه همان شد که بسیار زود از گرد او پراکنده شدند. برای شناخت بهتر کوفه و روحیه کـوفیان، تـنها به ذکر یک مورد بسنده می کنیم:

یک بار، وقتی که امام مردم را بـرای رفـتن بـه جنگ با معاویه دعوت کرد، مردی برخاست و گفت:«می خواهی ما را به سوی برادران شامی مان بـبری تا به خاطر تو آنان را بکشیم؟ همان گونه که ما را به سراغ برادران بصری مان بردی و آنـان را به خاطر تو کـشتیم». ایـن مرد البته قربانی صراحت خود شد و بلافاصله به دست جمعیتی خشمگین که به تعقیب او پرداخته بودند، در بازار کوفه، به وضعی فجیع به قتل رسید (ابو مخنف، 1/4-153)، ولی تنها تصور رخ دادن چنین حـادثه ای؛سخنان این مرد و عکس العمل جمعیت خشمگین، روحیه و رفتار مردم این شهر را به وضوح آشکار می سازد. وجود همین ویژگی ها بود که به گفته امام این مردم را از صحابه پیامبر متمایز می کرد. چنان کـه وقـتی در اواخر خلافت او، مردی پرسید: چگونه بود که مردم با تو راه اختلاف در پیش گرفتند، اما با ابوبکر و عمر اختلاف پیدا نکردند؟ به بهترین، شکل تفاوت موجود میان این مردم و نسل اول اسلام را بیان کـرد و پاسـخ داد: «به خاطر اینکه ابوبکر و عمر بر افرادی همانند من حکومت می کردند، اما من امروز بر امثال تو فرمانروایم»(ابن خلدون، 196). نکته جالب اینکه دو تن از نزدیکان امام «عبد اللّه بن عباس و امـام حـسن(ع)» از همان آغاز نسبت به کوفیان بدبین بودند و امام را از ایشان بر حذر می داشتند. عبد اللّه بن عباس در پاسخ امام که این شهر را منزلگاه رجال و شخصیت های بزرگ عرب و قبایل آنها دانسته بـود(ان الکـوفه فـیها رجال و بیوتاتهم)، گفت که چـنین نـیست، زیـرا کوفه تنها خیمه گاهی است که بعضی از مردان مشهور عرب در آن حضور دارند(ان الکوفه فسطاط فیه اعلام من اعلام العرب) و این موجب نـگرانی اسـت(ابـن اثیر، 2/316). امام حسن نیز پس از اولین دیدارهایش با مردم کـوفه کـه پیش از جنگ جمل رخ داد، آنان را اهل غدر و نیرنگ و پیمان شکنی معرفی کرد و جالب اینکه امام نیز این سخن او را انکار نکرد(ابـن قـتیبه دیـنوری، 1/49).

به هر حال تشخیص عبد اللّه بن عباس و امام حسن(ع) مـطابق واقعیت بود، زیرا کوفیان به رغم حمایت اولیه از امام، در مواردی در برابر او و تصمیماتش از خود تمکین نشان نمی دادند و اوضاع ایـن شـهر بـه گونه ای بود که گاه امام را از نجات تصمیمات خود باز می داشت. وقـتی کـه امام شریح قاضی را از منصب قضاوت عزل کرد، مردم با این کار مخالفت کردند و خواستار بازگشت او شـدند و امـام پس از هـفتاد و پنج روز، زیر فشار مردم مجبور شد او را به کار برگرداند(مجلسی، تذکره الائمـه، 58). او تـصمیم گـرفته بود زمین های کشاورزی منطقه سواد را بین مردم تقسیم کند، ولی بیم از نزاع داخلی مردم بـر سـر ایـن موضوع، او را از این کار بازداشت(یحیی بن آدم، 5-44؛بلاذری، فتوح البلدان، 226 ). کوفیان سرانجام در میانه حوادثی عظیم، امـام را تـنها نهادند، متهم به بی لیاقتی اش کردند(ابومخنف، 1/10-209؛منقری، 30-529؛اسکافی، 182؛ابن صباغ، 99) و اندیشه ها و اقدامات او را به شـکست کـشاندند. امـام مهم ترین کاری که از جانب این مردم سر زد و کار امام را کاملا دشوار کرد، خروج جـمعیت قـابل توجهی از آنان علیه امام بود که حروریه(خوارج ) نام گرفتند.  ظهور خوارج دقـیقا نـاشی از خـصوصیات پیش گفته در میان مردم این شهر بود: نداشتن تربیت اجتماعی، فقدان بینش دینی درست، فـهم نـاقص سیاسی و داشتن آستانه تحریک پایین، دست به دست هم دادند و این چـنین گـروهی از مـردم کوفه، جبهه جدیدی علیه امام گشودند؛ توان او را به خود مشغول داشتند و با در انداختن جنگی داخـلی، نـفاقی عـظیم را در این شهر و منطقه ایجاد کردند و سرانجام دشمنی شان به جایی رسید که بـه امـام حمله کردند و او را به شهادت رساندند. این چنین، کار امام نه به دست دشمنان، بلکه به دسـت دوسـتان و یاران سابقش به پایان رسید.

نبود یاران و کارگزاران همراه

یکی از شرایط مـوفقیت بـرنامه های یک دولت، داشتن کارگزاران لایق و همسو با سـیاست های آن دولت اسـت. کـارگزاران هر حکومت به صورت طبیعی بیش از سـایرین بـه رهبر حکومت نزدیک اند. نگاه‏ها و توجهات به سوی آنان است و به نحوی گروه مـرجع دیـگران به شمار می آیند. واقعیت ایـن اسـت که در دولت امـام عـلی، شمار چنین افراد لایق و وفادار بـسیار انـدک بود. برخی از افراد که کاملا مورد اعتماد امام بودند و می توانستند تکیه گـاه او بـه شمار آیند، با اهداف و برنامه های امـام چندان موافقتی نشان نـمی دادند. حـتی وقتی که امام به آنـان اعـتماد کرد و مقام و مسئولیت هایی به آنان داد، به جای ابزار وفاداری، به او آرمان هایش خیانت کـردند. کـارگزاران امام -بجز شماری اندک- بـا انـدیشه و رفـتار امام همراهی نـشان نـدادند و نه تنها باری از او بـرنداشتند، بـلکه خود به مانعی بر سر راه او تبدیل شدند: ابوموسی اشعری که امام او را در سمت فرمانداری کوفه ابـقا کـرده بود، مردم را با اصرار و تأکید، از پیـوستن بـه او منع مـی کرد(ابـومخنف، 1/12-111؛بـلاذری، انساب الاشراف، 2/234، 230؛طبری، 4/500-499؛ مـسعودی، 2/8-376؛ ابن کثیر، 7/7-236). جالب اینکه همین فرد بعدها وقتی تحت فشار کوفیان، به عنوان نماینده امام در حـکمیت حـضور یافت، به جای حمایت از وی، حکم بـه عـزل او از خـلافت داد. جـریر بـن عبد اللّه بجلیّ سـفیر امـام نزد معاویه بود. او مدتی تسلیم دفع الوقت معاویه شد و بعدها تمایل خود را به معاویه نشان داد. مصقله بـن هـبیرة در امـوال اردشیر خوره خیانت کرد(یعقوبی، 2/6-105)، سپس گـریخت و بـه مـعاویه پیـوست(ابـن اعـثم، 2/1/3-242). یزید بن قیس ارحبی در ارسال خراج تعلل می کرد(یعقوبی، 2/4-103) منذر بن جارود که عامل استخر بود، دست در اموال عمومی گشود؛ به گونه ای که امام مجبور شد او را عـزل و زندانی کند(ثقفی کوفی، 2/522؛بلاذری، انساب الاشراف، 2/163). زیاد بن ابیه که عامل فارس بود، در خراجی که از اکراد گرفت، خیانت کرد و کوشید موضوع مخفی بماند(یعقوبی، 2/109). نعمان بن عجلان اموال بحرین را بـه یـغما برد و معاویه پیوست(همان، 2/5-104). یزید بن حجیّه بن عامر تمیمی که عامل ری و دستبی بود، بخشی از خراج را برداشت و نزد معاویه گریخت (بلاذری، فتوح البلدان 315). امام خریت بن راشد از بنی ناجیه را بر برخی از نـواجی اهـواز امارت داد، اما وی همراه چند صد تن از مردان قبیله اش شورش کرد و در قلمرو حکومت او دست به قتل و غارت زد(یعقوبی، 2/96؛ابن اعثم، 2-1/240). کار امام و فرماندارانش از ایـن نـظر به جایی رسید که او دیـگر قـادر به اعتماد کردن به هیچ کس نبود.  یک بار در این باره مردم کوفه را مخاطب قرار داد که: واللّه لقد بعثت فلانا فخان و غدر و اخذ المال و بـعثت فـلانا فخان و غدر و بعثت فـلانا فـخان و غدر و اخذ المال فذهب به الی المعاویه واللّه لوائتمنت احدکم علی قدح لَخِفتُ علی علاقته»(کوفی، 2/38؛مفید، الارشاد 148). به خدا سوگند فلانی را فرستادم، خیانت ورزید و غدر کرد و اموال را برای خود برداشت. فـلانی را فـرستادم، خیانت ورزید و غدر کرد. فلانی را فرستادم، خیانت ورزید و غدر کرد و اموال را برداشت و نزد معاویه برد. به خدا سوگند اگر به کسی از شما اعتماد کنم و کاسه ای را به دستش بدهم، بیم آن دارم کـه بـند آن را ببرد. عـجیب اینکه گاه حتی شماری از نزدیک ترین یاران امام نیز با او و شیوه هایش  همراهی نشان نمی دادند: پسر عموی امام، عـبد اللّه بن عباس، سیاست او در خصوص عزل فرمانداران عثمان به خصوص معاویه نـمی پسندید(ابـن کـثیر، 7/229 )، با عقیده او در باره شهر و مردم کوفه موافق نبو (ابن اثیر، 2/316) و برخی شیوه های او را بر نمی تابید (مفید، الجمل، 3-142). سـرانجام نـیز اموال زیادی از بیت المال را برداشت و راهی مکه شد و چون امام از وی بازخواست کرد، نـامه او را بـا لحـنی کنایه آمیز جواب داد، سخنان او را که در آن از حق خدا و مردم سخن گفته بود، افسانه خواند و تهدید کرد کـه به معاویه خواهد پیوست و این اموال را در اختیار او قرار خواهد داد که علیه او به کـار گیرد(باعوانی، 2/4-83). حتی مـالک اشتر نـخعی نیز گاه برخی اقدامات امام را بر نمی تابید و به طرح انتقادی صریح می پرداخت(ر. ک. طبری، 492/4). شماری از یاران وفادار امام نیز در جریان جنگ ها و حوادث از دست او رفتند.  از آن جمله می توان به عمار یاسر اشاره کرد که در نـبرد صفین به شهادت رسید و نیز محمد بی ابی بکر که در مصر کشته شد و مالک اشتر که در راه رفتن به مصر، مسموم شد.

نتیجه گیری

بینش و روش جامعه معاصر امام نسبت به دنیا و آخـرن، بـا اندیشه و منش امام در این باره یکسان نبود. جامعه راه دنیا در پیش گرفته بود و امام داعی آخرت گرایی بود «کونوا من أَبناء الآخرة و لا تکونوا من أَبناء الدنیا»(یعقوبی، 2/114؛مسعودی، 2/7- 436؛ مفید، الامالی، 55؛خـوارزمی، 363؛بـاعونی، 1/307) او اصلاحات و اقدامات حکومتی خود را بر این اساس سامان می داد ولی به دلیل ریشه های گسترده دنیاخواهی در میان مردم و مخاطبانش، تحقق منویات او با مشکل مواجه گردید. به طور مشخص می توان ادعا کـرد کـه یکی از عوامل مهم عدم تحقق برنامه های آن حضرت، همین روحیه دنیاگرایانه ای بود که در اجتماع مسلمین رواج داشت و همدلی و همراهی امام و جامعه را از بین برد. آشوبی که قبل و بعد از قتل عثمان در جامعه بـه پا شـد و مـوافقت ها و مخالفت هایی که به وجود آمـد، اتـحاد و انـسجام اجتماعی را از هم گسست. خلیفه ای کشته شد و دو جنگ بزرگ خانگی (جمل و صفّین) رخ داد. چنین اوضاعی مانع انسجام اجتماع و نیل به اهداف و وسایل واحـدی در سـطح جـامعه بود؛ به راستی چگونه ممکن بود که امـام مـیان مردم آرامش طلب حجاز، عثمانیه بصره، حامیان معاویه در شام و کوفیانی که هر روز به رنگی در می آمدند، اتحادی برقرار کند و آنـان را بـرای رسـیدن به هدفی واحد بسیج کند؟ تشتت آرا و عمل در سطح جامعه، توان امام را فـرسود و شیرازه اجتماع را از هم پاشید. در حالی که نهاد خلافت به دلیل قتل پی در پی دو خلیفه، قدرت و نفوذ اولیه خود را از دسـت داده بـود و حـتی امکان تحقق قهرآمیز منویات و برنامه های خود را نیز نداشت. در این میان قـبیله مـهم قریش نیز که به طور سنتی پایگاه و حافظ و حامی این نهاد به شمار می آمدند، به دلیـل دشـمنی های ریـشه دار سابق، علیه امام به کار افتادند. این وضع، هم از قدرت امام کـاست و هـم بـه دیگران جرأت مخالفت داد. در این اوضاع پیش بینی عمر -که بیست و پنج سال پیش بیان کـرده بـود -تـحقق یافت: قریش امام را نپذیرفتند و سایر قبایل عرب نیز گرد او جمع نشدند(ر. ک. اربلی، 2/46 ). از حجازیان، گـروهی بـه جنگ او برخاستند و گروهی دیگر از همراهی با او سر باز زدند، بصریان از اولین دشمنان او(نـاکثین) حـمایت کـردند و به جنگ او آمدند(جمل)، شامیان نبردی بزرگ و هولناک علیه او به راه انداختند(صفّین) و کوفیان نـیز در مـیانه این حوادث سهمگین او را وانهادند و سرانجام گروهی از آنان جنگی کاملا خانگی را به او تحمیل کـردند(جـنگ نـهروان). در چنین وضعیتی همه پایگاه های مهم اجتماع اسلامی از دست امام خارج شد. چه بسا حکومت ها بـتوانند بـه رغم کثرت مشکلات، با تکیه بر یاران و کارگزاران لایق و همراه، بر اوضـاع مـسلط شـوند و بحران ها را کنترل کنند، ولی امام از داشتن چنین عوامل و کارگزارانی نیز محروم بود و آنان که باید بـازو و عـامل اصـلی تحقق برنامه های او می بودند، اغلب رهایش کردند و بسیاری شان به جبهه دشمن پیوستند. بـنابـراین، هر امکانی برای تحقق برنامه های آن حضرت از بین رفت. کارحکومت امام در این اوضاع دشوار سـامان نـیافت و تقریبا تمامی منویات و اهداف اصلاح طلبانه او با شکست و بن بست مواجه شـد و سـرانجام در میان چنین عرصه ای دشوار، به دست مـردی از یـاران سـابقش به شهادت رسید.

منابع

قرآن کریم، تـرجمه بـهاءالدین خرمشاهی، تهران، دوستان، 1378.

آمدی، عبد الواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سیدحسین شـیخ الاسلامی، قـم، انتشارات انصاریان، 1377 ش.

آیتی، محمدابراهیم، تـاریخ پیـامبر اسلام، بـه کـوشش ابـو القاسم گرجی، تهران، انتشارات دانشگا تـهران، چـاپ چهارم، 1366.

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابو الفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیه، 1961 م.

ابـن اثیر، الکـامل فی التاریخ، تحقیق علی شیری، بـیروت، دار احیاء الترات العربی، الطـبعه الاولیـ، 9891 م.  ابن اعثم، ابو محمد احـمد، الفـتوح، بیروت، دارالکتب العلمیه، الطبعه الاولی، 6041 ق. ابن خلدون، عبد الرحمان بن محمد، المقدمه، تحقیق درویش الجویدی، بـیروت، المـکتبه العربیه، الطبعه الثانیه، 5991 م.  ابن شهر آشـوب، ابـی جعفر رشـیدالدین محمدبن علی، مناقب آل ابـی طالب، قـم، انتشارات علامه، بی تا.  ابـن صبّاغ، عـلی محمدبن احمد، الفصول المهمّه فی معرفه احوال الائمه، نجف، مطبعه العدل، بی تا.  ابن کثیر، عـماد الدّیـن اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، بیروت، مکتبه المـعارف، 1966 م.

ابـن هشام، السیره النـبویه، تـحقیق مـصطفی السقا، ابراهیم الابیاری، عـبد الحفیظ شلبی، بیروت، المکتله العلمیه، بی تا

ابوالفداء، عمادالدین اسماعیل، المختصر فی اخبارالبشر، بیروت، دارالمعرفه، بـی تا.

ابـومخنف، لوطبن یحیی بن سعید، نصوص من تـاریخ ابـی مـخنف، اسـتخراج وتـحقیق، کامل سلمان الحـبوری، بـیروت، دارالمحجّه البیضاء، 1999 م.

اربلی، ابی الحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح، کشف الغمّه فی معرفه الائمه، قم، 1364 ق.

اسکافی، ابوجعفر مـحمدبن عـبد اللّه المـعیار و الموازنه فی فضائل الامام علی بن ابی طالب، تـحقیق مـحمدباقر مـحمودی، بـیروت، 1981 م.

بـاعونی، شـمس الدین ابی البرکات محمدبن احمد، جواهر المطالب فی مناقب الامام علی بن ابی طالب، تحقیق محمدباقر محمودی، قم، مجمع احیاء الثّقافه الاسلامیه، 1415 ق.

بغدادی، محمدبن حبیب، المنمّق فی اخبار قـریش، تصحیح خورشید احمد فارق، دهلی، دائره المعارف، العثمانیه، 1384 ق.

بلاذری، ابی الحسن، فتوح البلدان، تحقیق رضوان محمد رضوان، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1978 م.

بلاذری، ابی الحسن، انساب الاشراف، تحقیق المحمودی، مؤسسه الاعلمی للمطبوت، بیروت، 1394 ق.

بلاشر، رژی، تاریخ ادبـیات عـرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363.

تمیمی المغربی، ابوحنیفه نعمان بن محمد، شرح الاخبار فی فضائل الائمه الاطهار، تحقیق سیدمحمد جلالی، قم، مؤسسه النشرالاسلامی، 1409 ق.

ثقفی کوفی، ابی اسـحق ابـراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق سید جلال الدین محدث، تهران، انتشارات انجمن آثار ملی، 2535 ش.

جعفری، سید محمد حسین، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه محمدتقی آیت اللهـی، تـهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1364.

جـواد، عـلی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت، دارالعلم للملائکین، مکتبه النهضه، 1971 م.

خوارزمی، موفق بن احمد بن محمد، المناقب، تحقیق المحمودی، الشیخ مالک، قم، مؤسسه النـشر الاسـلامی، 1411 ق.

دینوری، ابوحنیفه احمدبن داود، اخـبارالطوال، تـحقیق عبد المنعم عامر، قاهره، دار احیاء الکتب العربیه، 1960.

دینوری، ابو محمد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه، الامامه و السیاسه، تحقیق طه محمد الزّینی، قاهره، مؤسسه الحلبی و شرکاه للنشر و التوزیع، 1967 م.

روشه، گی، تغییرات اجـتماعی، تـرجمه منصور وثوقی، تهران، نشرنی، 1370.

ری شهری، محمد، موسوعه الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب و السّنه و التاریخ، قم، دارالحدیث، 1421 ق.

سبطبن جوزی، تذکره الخواص، قم، منشورات الشریف الرضی، 1418 ق.

طبری، ابی جعفر محمدبن جریر، تـاریخ الامـم و الملوک، تـحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، بیروت، روائع التراث العربی، بی تا.

عبد الکریم، خلیل، قریش من القبیله الی الدوله المرکزیه، بـیروت، مؤسسه الانتشار العربی، بیروت 1997 م.

قمی، شیخ عباس، تتمه المنتهی، تصحیح علی مـحدث زاده، قـم، انـتشارات کتابفروشی داوری، 1397 هجری.

کوفی، محمدبن سلیمان، مناقب الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، تحقیق المحمودی، محمدباقر، قم، مجمع احـیاء الثـقافه الاسلامیه، 1412 ق.

اسلام پژوهی » بهار و تابستان 1385 - شماره 2 (صفحه 41)

مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمد، ترجمه احمد نمایی، جواد قاسمی، محمدجواد مـهدوی، مـشهد، بـنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، 1377.

ماسینیون، ل، خطط الکوفه و شرح خریطتها، ترجمه ت. المصعبی، صیدا، مطبعه العرفان، 1939.

مـجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، تعلیق سید جواد علوی، محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1342 ش.

مجلسی، مـحمدباقر، به کوشش گویتین، اس. دی. اف، الجـزءالخامس، بـغداد، مکتبه المثنی (افست از چاپ ( University Press Jerusalem, 1936 )، بی تا.

مجلسی، محمدباقر، تذکره الائمه، تهران، نشر مولانا، بی تا.

مسعودی، ابی الحسن علی بن الحسین بن علی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محیی الدین عبد الحمید، بیروت، دارالمـعرفه، 1984 م.

مسکویه، ابوعلی، تجارب الامم، حقّقه و قدّم له ابو القاسم امامی، تهران، دارسروش للطباعه النشر، 1987 م.

مفید، محمدبن محمد بن النعمان، الارشاد، قم، مکتبه بصیرتی، بی تا.

مفید، محمدبن محمد بن النعمان، الامالی، مشهد، بـنیاد پژوهـشهای اسلامی، 1364.

منقری، نصربن مزاحم، وقعه الصفین، تحقیق عبد السلام محمد هارون، قاهره، المؤسسه العربیه الحدیثه، 1382 ق.

نهج البلاغه، گردآورنده، سیدشریف رضی، ترجمه عبد المحمد آیتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بنیاد نـهج البلاغه، چـاپ نهم، 1379 ش.

نهج البلاغه، گردآورنده، احمدبن یحیی بن جابر، انساب الاشراف، تحقیق و تعلیق محمدباقر المحمودی، ج 2، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1394 ق.

واقدی، محمدبن عمر، المغازی، تحقیق مارسدن جونس، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1989 م.

واگـو، اسـتفان، درآمدی بر تئوری ها و مدلهای تغییرات اجتماعی، ترجمه احمد غروی زاد، تهران، ماجد، 1373.

یحیی بن آدم، کتاب الخراج، تصحیح احمد محمد شاکر، قاهره، المطبعه السلفیه ومکتبتها، 1384.

یعقوبی، جعفربن وهب بن واضح، تاریخ الیـعقوبی، تـحقیق عـبد الامیر مهنا، بیروت، مؤسسه الاعـلمی للمـطبوعات، 1993 م.

نظرات (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ذکر روزهای هفته
<
روزشمار محرم عاشورا