مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت خادم الرضا ( علیه السّلام )کوثر

مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت
بایگانی
يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۷ ق.ظ

مناظره امام صادق علیه السلام و ابو شاکر

                   

در تمام مدّتی که ابوشاکر سخن می گفت، امام صادق علیه السلام حتی یک بار هم چیزی نگفت. شاگردان امام که حضور داشتند، دو سه بار خواستند چیزی بگویند؛ ولی امام به آنها اشاره می کردند که ساکت باشید. اینک که سخن تو تمام شد، پاسخ انتقادهای تو را می دهم؛ ولی جواب را از آخرین قسمت انتقادها شروع می کنم: گفتی من از این جهت، مردم را به خداپرستی دعوت می کنم که به وسیله فریب دادن آنها دارای نفوذ و ثروت شوم و خوشگذرانی نمایم.

گفتگو و مناظره در بیم بزرگان و دانشمندان امری رایج است. در اینجا نمونه ای از مناظره بین دو شخصست معتقد و مادی گرا ذکر می کنیم. [1]مادّی: اجازه می دهید که هر چه می خواهم، بگویم؟

الهی: هر چه می خواهی، بگو.

افسانه خداپرستی

مادّی: تو چرا شاگردان و شنوندگان دیگرِ خود را با افسانه فریب می دهی؟

الهی: با کدام افسانه؟

مادّی: آنچه درباره خدا می گویی، چیزی جز افسانه نیست و تو با

افسانه سرایی می خواهی مردم را به پذیرفتن چیزی که نیست، وا بداری.

حس، تنها راه شناخت

مادّی- ادامه داد:

هر چه وجود دارد، با یکی از حواس پنجگانه می توان به وجود آن پی برد.

بنابراین به دلیل این که ما با هیچ یک از حواس نمی توانیم خدا را درک کنیم، خدایی وجود ندارد.

ممکن است بگویی: هر چند انسان نمی تواند با حواس پنجگانه خدا را درک کند، ولی با حواس باطنی می تواند به وجود او پی ببرد.

این سخن هم درست نیست؛ زیرا استفاده [از حواس باطنی،] وابسته به استفاده از پنج حس ظاهری است. اگر توانستی در ذهن خود چیزی را مجسّم کنی که در تجسّم آن، یک یا چند حس ظاهری دخالت نداشته باشد!

وقتی تو شکل یک دوست غائب را در ذهن خود مجسّم می کنی، اگر حس بینایی تو نباشد، امکان ندارد او را ببینی و اگر حس شنوایی تو نباشد، امکان ندارد صدایش را بشنوی. وقتی دست او را در دست می گیری، از حس لامسه خود استفاده می کنی، و گرنه نمی توانی در باطن، دست او را لمس کنی.

پس تمام احساسات باطنی، وابسته به احساسات پنجگانه ظاهری است و هرگاه این احساسات نباشد، هیچ چیز قابل درک نیست. بنابراین اگر بگویی:

من خدا را با احساسات باطنی درک می کنم، من گفته تو را نمی پذیرم.

ممکن است بگویی: که خداوند را با عقل درک می کنم، نه با حس ظاهر و باطن.

این هم درست نیست؛ زیرا عقل هم بدون حواس پنجگانه نمی تواند چیزی را درک کند. اگر توانستی به وسیله عقل، بدون کمک گرفتن از یک یا چند حس، وجود چیزی را ثابت کنی، من می پذیرم که تو می توانی با عقل خود پی به وجود خدا ببری!

خدایی که تو مردم را به آن دعوت می کنی، چیزی نیست جز آنچه از قوه خیال تو بیرون آمده است. تو در خیال خود، موجودی را تصوّر کرده ای و او را به شکل خود در آورده ای و چون خود حرف می زنی و غذا می خوری و می خوابی، تصوّر می کنی که او حرف می زند و غذا می خورد و می خوابد، و برای این که نفوذ خود را حفظ کنی، او را به کسی نشان نمی دهی و می گویی که او دیده نمی شود و دیده نخواهد شد و از مادر زاییده نشده است و کسی از صُلب او به وجود نخواهد آمد.

صَنَم هندوها

مادّی: خدای تو که دیده نمی شود، مانند صنم مقنع هندوهاست. در هندوستان یک بت وجود دارد که جلوی آن، یک پرده کشیده اند و هیچ کس آن بت را نمی بیند و متولّیان، به هندوها می گویند: آن بت هرگز خود را به افراد نشان نمی دهد؛ زیرا می داند که پس از دیدنِ او فوراً خواهند مُرد.

تو می گویی که این جهان را خدا آفریده است، آن هم خدایی که دیده نمی شود و صدایش را نمی توان شنید و فقط یک نفر، صدای او را شنیده و آن هم پیامبر است.

پیدایش خود به خودی هستی

مادّی: ولی من می گویم که جهان را کسی نیافریده و به خودی خود به وجود آمده است. آیا علف صحرا را کسی می آفریند؟ آیا مورچه و پشه را کسی می آفریند؟. .. مگر نه این است که این موجودات به خودی خود به وجود می آیند؟

من فریب تو را نمی خورم و افسانه ات را درباره خدایی که دیده نمی شود، نمی پذیرم. من خدایی را می پرستم که بتوانم با دو چشم خود، او را ببینم و با دو گوش خود، صدایش را بشنوم و اگر صدا ندارد، با دو دست، او را لمس نمایم.

چرا تو با این افسانه ها مردم را گمراه می کنی و چرا نمی گذاری که مردم، واقعیت را بپرستند، نه افسانه را؟

آفریدگار، ما هستیم، نه خدا. من، خدای خود را با دست هایم می تراشم و به وجود می آورم و تو، خدای خود را از پندارت به وجود می آوری!

آخرین سخن

در تمام مدّتی که ابوشاکر سخن می گفت، امام حتی یک بار هم چیزی نگفت. شاگردان امام که حضور داشتند، دو سه بار خواستند چیزی بگویند؛ ولی امام به آنها اشاره می کردند که ساکت باشید.

سخنان ابوشاکر تمام شد؛ ولی امام همچنان ساکت بود. گویا منتظر بود باز هم اگر مطلبی دارد، بگوید. چند لحظه گذشت.

الهی: سخنت تمام شد؟

مادّی: آخرین حرف من، این است که تو شناخت خدای نادیده را وسیله ای برای رسیدن به ریاست و ثروت و خوشگذرانی قرار داده ای و دیگر، سخنی ندارم.

پاسخ به انتقادها

الهی: اینک که سخن تو تمام شد، پاسخ انتقادهای تو را می دهم؛ ولی جواب را از آخرین قسمت انتقادها شروع می کنم:

گفتی من از این جهت، مردم را به خداپرستی دعوت می کنم که به وسیله فریب دادن آنها دارای نفوذ و ثروت شوم و خوشگذرانی نمایم.

اگر زندگی من مانند خلیفه (زمامدار وقت) بود، این اتّهامْ درست بود و انتقاد تو به جا؛ ولی خودت امروز در این جا غذای روز مرا دیدی و مشاهده کردی که چند لقمه نان خالی است. از تو دعوت می کنم که امشب به خانه من بیایی تا غذای شب مرا هم ببینی و مشاهده کنی اثاث خانه من چیست؟

اگر من خواهان جمع آوری ثروت بودم تا [به گفته تو،] زندگی را به خوشی بگذرانم، لزومی نداشت که از راه تبلیغ خداپرستی به این مقصد برسم، من می توانستم از راه کیمیاگری ثروتمند گردم و یا می توانستم از راه بازرگانی سرمایه دار شوم، خصوصاً که اطلاعات من راجع به اوضاع کشورهای دیگر، بیش از بازرگانان است و می دانم که در هر کشور، چه نوع کالایی تولید می شود و کدام یک را می توان به کشورهای دیگر برد تا سود [بیشتری] به دست آید.

از بازرگانان این شهر بپرس که: در اصفهان و ارزنة الروم و کیلیکی، چه نوع کالایی تولید می شود که خرید آن از لحاظ تجاری برای بازرگانی که آنها را وارد جزیرةالعرب می نماید، سود دارد؟

من تصوّر نمی کنم که آنها بتوانند به تو پاسخ بدهند؛ برای این که بازرگانان این جا، فقط کالاهای ممالک شام و مصر و جزیره و بین النهرین را می شناسند.[2] و از کالاهای ممالک دیگر که وارد کردن آنها به جزیرةالعرب سود دارد، بی اطلاع هستند؛ ولی من می دانم در کشورهای خارجی چه کالاهایی وجود دارد که می توان آنها را به این جا آورد و فروخت و سود برد، و نیز می دانم که آن کالاها را از چه راهی باید وارد نمود که هزینه حمل آنها، کمتر باشد.

تو گفتی من از تبلیغ خداپرستی قصد فریب دادن مردم را دارم تا به ثروت برسم. در پاسخ تو می گویم: از روزی که من مردم را تبلیغ می کنم تا امروز، از هیچ کس، غیر از هدایای کوچک، آن هم از نوع میوه دریافت نکرده ام.

تصدیق می کنی که کسی یک عمر، مردم را تبلیغ به خداپرستی نمی کند تا در عوض در هر سال چند دانه انار و مقداری خرمای نوبَر دریافت نماید!

شنیده ام پدرت مرواریدفروش بوده و شاید تو در کودکی، زیر دست پدر، مروارید را شناخته باشی. .. من انواع جواهر را می شناسم و گوهری نیست که آن را نشناسم و ارزش آن را ندانم.

اگر من می خواستم زراندوزی کنم، نیازی نبود که از راه دعوت به خداپرستی به این هدف برسم. می توانستم از راه جواهر فروشی توانگر شوم.[3]

می دانی چند نوع زمرّد وجود دارد؟

مادّی: نه.

الهی: می دانی چند نوع یاقوت وجود دارد؟

مادّی: خیر.

الهی: می دانی الماس چند نوع است، و دارای چند رنگ است؟

مادّی: خیر.

الهی: من انواع الماس ها را می شناسم و از بهای هر نوع آن اطلاع دارم، بدون این که جواهرفروشی کرده باشم.

می دانی درخشندگی الماس از چیست؟

مادّی: نه من الماس فروش بوده ام و نه پدرم تا بدانم.

الهی: درخشندگی الماس در اثر تراش است. آیا می دانی الماس چگونه به دست می آید؟

مادّی: نه.

الهی: الماس در بستر رودخانه ها و نهرها به دست می آید...[4] این مطالب را از این جهت برایت گفتم تا بدانی که اگر من قصد جمع آوری ثروت را داشتم، می توانستم از راه جواهرفروشی [یا از راه های قبلی ] ثروتمند شوم.

اعتقاد به نادیده ها

الهی: اکنون به پاسخ قسمتی دیگر از انتقادها- که اساس انتقادهای توست- می پردازم:

گفتی من افسانه سرایی می کنم و مردم را دعوت به پرستش خدایی می کنم که دیده نمی شود.

تو که منکر خدای نادیده ای، آیا می توانی درون خود را ببینی؟

مادّی: نه.

الهی: اگر می توانستی درون خود را ببینی، [دیگر] نمی گفتی: چون خدا را نمی توان دید، عقیده به خدا افسانه است.

مادّی: دیدن درون، چه ربطی به پرستش خدایی دارد که نیست؟

الهی: تو می گویی چیزی که دیده نشود و صدایش قابل شنیدن نباشد و قابل لمس کردن، یا بوییدن و یا چشیدن نباشد، وجود ندارد و چون وجود ندارد، قابل پرستش نیست؟

مادّی: آری؛ مطلب من همین است.

حرکت خون

الهی: آیا تو صدای حرکت خون را در بدن خود می شنوی؟

مادّی: نه! مگر خون در بدن حرکت دارد؟

الهی: آری. آیا تو بوی حرکت خون را در بدن خود استشمام می نمایی؟

مادّی: خیر.

الهی: خون، هر چند دقیقه یک بار در تمام بدن تو حرکت می نماید و اگر حرکت خون به مدّت چند دقیقه در بدن تو متوقف شود، خواهی مُرد.

مادّی: من نمی توانم حرکت خون را در بدنم بپذیرم.

الهی: آنچه تو را از پذیرفتن حرکت خون در بدن جلوگیری می کند، جهل (نادانی) است و عیناً همین جهل است که مانع از پذیرفتن خدای یگانه می گردد.

فعالیت سلولهای زنده

الهی: آیا تو از مخلوقاتی که خداوند آفریده و آنها را در بدن تو به کار گمارده و تو در نتیجه کار آنها زنده هستی، اطلاع داری؟

مادّی: خیر.

الهی: چون تو تنها آنچه را می بینی، وجودش را باور می کنی، نمی توانی از وجود آنها آگاه گردی.

اگر دانشمند شوی، خواهی دانست که در وجود تو، آن قدر موجودات زنده هست که شماره آنها به اندازه شماره ریگ های بیابان است. آنها در کالبد تو به وجود می آیند و رشد می کنند و دارای اولاد می شوند و بعد از مدّتی، از کار می افتند؛ ولی تو نه آنها را می بینی، نه صدایشان را می شنوی، نه می توانی آنها را لمس نمایی و نه بوی آنها را استشمام کنی و نه می دانی که دارای چه مزه ای هستند. آنها به وجود می آیند و رشد می کنند و می میرند تا تو زنده بمانی. ... تو تصوّر می کنی که به خاطر روشنفکری، وجود آنها را انکار می کنی، در صورتی که علت انکار آنها نادانی و نفهمی است.

اگر تو خود را می شناختی و می دانستی که در وجود تو چه می گذرد، نمی گفتی: چون من خدا را نمی بینم، وجودش را نمی پذیرم و خدای یگانه نادیده را افسانه می دانم.

حرکت اتم در درون سنگ

الهی: آیا این سنگ را می بینی که در پای این ایوان کار گذاشته اند؟ تو آن را جامد و بی حرکت می پنداری؛ چون چشم تو حرکت آن را نمی بیند، و هر کس به تو بگوید که در این سنگ حرکاتی وجود دارد که حرکات ما که در این جا جمع هستیم، در برابر آن، چون سکون است، گفته اش را نمی پذیری و می گویی که افسانه سرایی می کند و خود را هم مردی عاقل به شمار می آوری، غافل از این که چون نادان هستی، نمی توانی به حرکت درون این سنگ پی ببری و شاید روزی برسد که بر اثر توسعه علم، مردم بتوانند حرکت درون سنگ را ببینند.[5]

بطلان فرضیه حیات خود به خودی

الهی: ای ابوشاکر! تو گفتی: هر چه در این جهان به وجود می آید، همانند علف خودرو به خودی خود ایجاد می شود و آفریدگار ندارد؛ اما فکر نکردی که علف در صحرا تا وقتی تخم نداشته باشد [و شرائط روئیدن آن فراهم نگردد]، نمی روید.

اگر تو اهل دانش بودی، می دانستی که حکمت نمی پذیرد پدیده ای به خودی خود موجود شود؛ بلکه نیازمند به آفریدگار است، خواه آن پدیده جماد باشد، یا گیاه و حیوان.

اگر دانشمند بودی، می دانستی که در بین حکمای مکتب های مختلف، حتی یک نفر هم وجود نداشته که به آفریدگار معتقد نباشد. آنچه به ظاهر موجب می شود که تصوّر گردد بعضی از حکما به خالق عقیده نداشته اند، این است که آفریدگار را به نامی غیر از «اللَّه (خدا)» خوانده اند، و گرنه حتی آنهایی که به طور کلّی خدا را انکار کرده اند، باز در حکمت خود، به مبدأی عقیده دارند و نمی توانند از عقیده داشتن به مبدأ، بی نیاز باشند.[6]

انکار خدا از نادانی است

الهی: انکار آفریدگار از نادانی است و نه دانایی. انسان عاقل، اگر تنها برای چند دقیقه، نظام بدن را در نظر بگیرد، می فهمد که این نظامِ بی کم و کاست و دائمی، یک ناظم دارد و همان کس که این جهان را به وجود آورده، ناظم آن است.

ای ابوشاکر! تو به من گفتی که تو و من، هر دو، خدای خود را می سازیم و منظورت از این گفته، این بود که خدای ما به وسیله خود ما ساخته می شود، با این تفاوت که تو خدای خود را با ابزار نجّاری با چوب می سازی و یا با ابزار حجّاری از سنگ می تراشی و من، خدای خود را از اندیشه ام به وجود می آورم.

خداپرستی، موهوم پرستی نیست

الهی: بین خدای من و تو یک تفاوت بزرگ هست و آن، این که: پیش از آن که تو ابزار نجّاری یا حجّاری را به دست بگیری و شروع به کار کنی، خدای تو وجود ندارد؛ ولی خدای من قبل از این که من اندیشه خود را به کار بیندازم، وجود دارد.

من خدای خود را از اندیشه خود بیرون نیاورده ام؛ چون خدای من، پیش از اندیشه من وجود داشته است. کاری که من کرده ام و می کنم، این است که با به کار انداختن اندیشه خود، خدا را بهتر می شناسم و به عظمت او بیشتر پی می برم.

هنگامی که تو به صحرا می روی و یک کوه بزرگ را می بینی و در صدد بر می آیی که آن را بهتر بشناسی، آیا من می توانم بگویم که تو با دست خود، آن کوه را به وجود آورده ای و یا به وسیله اندیشه ات آن را ساخته ای؟

کوه، قبل از تو وجود داشته و بعد از تو نیز خواهد بود و تو تنها می توانی آن را بهتر بشناسی. تازه، این شناسایی هم محدود به میزان معرفت توست.

تو نمی توانی کوه را به خوبی بشناسی؛ چون دانایی تو به اندازه ای نیست که بتوانی به مبدأ پیدایش آن پی ببری و بفهمی که پایان آن، چه وقت است و از چه موادی تشکیل شده و در میان آن و یا در اعماق آن، چه معادنی وجود دارد و آن معادن چه فوایدی برای انسان دارند.

اگر تو آن قطعه سنگ را که از آن، بت می تراشی، می شناختی، به این آسانی منکر وجود خداوند نمی شدی و [به من ] نمی گفتی که من خدای خود را از اندیشه ام به وجود آورده ام. تو، چون سنگ را نمی شناسی، تصوّر می کنی که او مطیع دست های توست و تو می توانی آن را به هر شکلی که میل داری، بتراشی، در صورتی که این سنگ از آن جهت قابل تراش است که خداوند [در هنگامی که ابتدای آن را نمی توان شناخت،] آن را از یک مایع [خاصی] به وجود آورده است، تا این که تو امروز می توانی آن را بتراشی، و گرنه چون شیشه در دست های تو می شکست.

مادّی: مگر سنگ، از مایع ساخته شده است؟

الهی: آری.

ابوشاکر قاه قاه خندید، به طوری که یکی از شاگردان امام، خشمگین شد و خواست به او پرخاش نماید؛ ولی امام مانع شد و گفت: بگذار بخندد.

مادّی: من، از این جهت می خندم که تو می گویی سنگ با آن سختی اش، از آب ساخته شده است!

الهی: من نگفتم که سنگ از آب ساخته شده؛ بلکه گفتم سنگ در آغاز، مایع بوده است.

مادّی: مگر چه فرقی می کند؟ مایع، همان آب است.

الهی با شکیبایی اظهار کرد: چیزهایی وجود دارد که مایع اند؛ ولی آب نیستند، و یا [اگر آب باشند،] آب خالص نیستند.

سنگ هم در آغاز، مایع بود؛ اما نه چون آب، هرچند مانند آب، روان بود و حرارتی زیاد از آن برمی خاست و قدرت خداوند، رفته رفته از حرارت آن مایع کاست و به قدری سرد شد که به شکل جامد در آمد و اگر در معرض حرارت زیاد قرار بگیرد، تغییر شکل می دهد و باز به شکل مایع در می آید.

آیا خدا در درون موجودات است؟

مادّی: آیا خداوند یکتای نادیده، در درون سنگ است؟

الهی: در درون همه چیز و در همه جا هست.

مادّی: عقل من نمی تواند این را بپذیرد که چیزی که دیده نمی شود، در همه جا باشد.

الهی: آیا عقل تو قبول نمی کند که هوا (که دیده نمی شود) در همه جا هست؟[7]

مادّی: هر چند هوا دیده نمی شود، اما می توان آن را به طوری که گفتی، هنگام وزش باد حس کرد؛ ولی خدای تو را نمی توان حس نمود.

الهی: آیا هنگامی که باد نمی وزد، تو می توانی وجود هوا را حس کنی؟

مادّی: خیر.

الهی: تصدیق می کنی که آنچه نمی بینی و حس نمی کنی، در همه جا هست؟

مادّی: آری.

الهی: خدا هم از این جهت [که دیده نمی شود و همه جا هست از باب مثال ]، این طور است. این که می گویم [از باب مثال]، برای این است که بین هوا- که از عناصر است و آفریده شده- با آفریدگار، از لحاظ ماهیت، شباهتی وجود ندارد....

نقش خداپرستی در زندگی انسان

امام پس از مقداری صحبت، سخن را به نقش خداپرستی در زندگی انسان کشاند:

الهی: حالِ کسی که در زندگی، خدا را نمی پرستد، مانند کسی است که در یک لحظه حس بینایی و شنوایی و بساوایی را از دست بدهد. او نمی داند که به کجا برود و چه بکند و بر چه چیزی تکیه نماید؟[8]

نقش خداپرستی در زندگی، آن قدر ضروری است که در زندگی جانوران نیز پرستش هست و آنها هم از پرستش خداوند، بی نیاز نیستند و اگر ما زبان آنها را می فهمیدیم، می توانستیم درک کنیم که آنها نیز خدا را می پرستند.

خداپرستی جانوران و گیاهان

الهی:... من نمی گویم که جانوران از لحاظ پرستش خداوند، عقیده ای مانند ما دارند؛ ولی تردید ندارم که آنها مطیع قواعد یک مبدأ هستند و از آن قواعد، صمیمانه اطاعت می کنند.

حتی گیاهان هم خدا دارند و با شعور گیاهی خود، از احکام خداوند پیروی می نمایند، و گرنه به این صورت که می بینی، دارای زندگی منظم نبودند. در میان یکصد و پنجاه طبقه گیاهان[9]که خداوند به وجود آورده و هر طبقه به انواعی تقسیم می شود، یک گیاه را نمی بینی که زندگی نامنظم داشته باشد.

من می دانم که تو نمی توانی اینهایی را که من می گویم، بپذیری و شاید نمی توانی آنچه را می گویم، بفهمی؛ زیرا برای درک بعضی از مسائل، لازم است حداقل مقدمات علم را طی کرد تا عقل آدمی قدری پرورش یابد و نیرومندتر از دوره نادانی شود و آماده برای فهم بعضی از مسائل گردد.

خداپرستی جمادات

الهی: من می گویم: نه فقط جانوران و گیاهانْ با شعور حیوانی و گیاهی خود، خداوند را می پرستند، بلکه جمادات هم با شعور جمادی، خداپرستند[10] و اگر چنین نبود، زندگی جمادی آنها مختل می شد و ذرات جماد، از هم می پاشیدند.

این روشنایی که مبدأ آن خورشید است نیز خدا را می پرستد؛ چون از قواعدی که خداوند برای آن مقرّر کرده، اطاعت می نماید، و اطاعتش آن قدر دقیق و منظم است که از دو عامل متضاد به وجود می آید و هیچ یک از آن دو عامل روشنایی ندارد؛ ولی بعد از این که با هم بیامیزند، روشنایی به وجود می آید.[11]

اگر تنها به اندازه یک لحظه توجّه خداوند از اداره امور جهان به چیز دیگر معطوف شود، جهان و هر چه در آن است، از بین خواهد رفت، یعنی مبدّل به چیزهای دیگر خواهد شد؛ زیرا هیچ چیز از بین رفتنی نیست.

ولی توجّه خداوند هرگز از اداره امور دنیا به چیز دیگری معطوف نمی شود؛ زیرا جهان بر اساس قواعد ثابت و همیشگی اداره می شود. دانایی مطلق خداوند موجب گردیده که هر قاعده ای که برای اداره امور جهان وضع کرده، همیشگی باشد و کلّیه این قواعد بر اساس مصالح اند و قاعده ای وجود ندارد که در آن، مصلحتی وجود نداشته باشد.

فلسفه مرگ

الهی: یکی از قواعدی که در نظر افراد نادان، بدون مصلحت و حتی زیانبار جلوه می نماید، مرگ است؛ ولی مرگ آدمی، بر اساس مصلحت است و اگر مرگ نباشد نوع بشرْ منقرض خواهد شد و دانشمندانی که در قدیم، در صدد بر آمدند تا مرگ را از بین ببرند، اشتباه می کردند و من به دانشمندان آینده توصیه می کنم که در صدد بر نیایند تا مرگ را از بین ببرند.[12]

چند لحظه فکر کن. فرضاً مرگ [طبیعی] وجود ندارد و آدمی می داند که همیشه زنده خواهد بود. در این صورت، ستمگران در صدد برمی آیند که اموال دیگران را تصاحب کنند تا در زندگی نامحدود خود، پیوسته ثروت داشته باشند و چون ضعفا در مقام مبارزه با آنها برآیند، آنها را نابود می سازند و چون نیرومند بودن، نسبی است، افرادی که دارای قدرت بیشتر هستند، نیرومندانِ درجه دوم را نابود می کنند و سپس بین نیرومندانی که در یک درجه اند، پیکار شروع می شود تا بالاخره آن که از همه نیرومندتر است، باقی می ماند و به فرض، آن شخص هرگز نمیرد و تا پایان جهان باشد، نوع بشر منقرض گردیده است.

و اگر فرضاً در صورت نبودن مرگ، نوع بشر از بین نرود، در مدّتی کوتاه- که شاید از چندین صد سال تجاوز نکند- شماره انسان ها آن قدر زیاد می شود که نوع بشر نه فقط تمام جانوران را می خورد، بلکه برای رفع گرسنگی، همنوع خویش را نیز خوراک خود می کند.

مادّی: گفتار تو درباره مرگ، مرا حیران کرد!

الهی: برای چه؟

مادّی: از گفتار شما این طور فهمیده می شود که ما هر چه زودتر باید خودکشی کنیم؛ زیرا مصلحت خداوند، این است که آدمی بمیرد. بنابراین هر چه زودتر، بهتر!

مرگ های ناگهانی

الهی: کسی که خودکشی می کند، بر خلاف قانون خداوند عمل می نماید؛ زیرا خداوند [به خاطر مصالحی که فلسفه آفرینش بشر است،] به ما دستور داده که در حفظ جان خود بکوشیم، و یکی از راه های حفظ جان، این است که در خوردن و نوشیدن، افراط نکنیم؛ زیرا در این صورت، انسان عمر طبیعی خود را به انتها نمی رساند، و به همین جهت جدّ من فرمود: «شکم خود را قبر جانوران نکنید».

مادّی: مقصود از این سخن چیست؟

الهی: یعنی از خوردن گوشت زیاد بپرهیزید.

مادّی: من گوشت دوست دارم و نمی توانم از خوردن آن اجتناب کنم.

الهی: نفرموده که به طور کلّی گوشت نخوری. از زیاد خوردن آن پرهیز نما.

مادّی: چرا؟

الهی: برای این که خوردن گوشت زیاد، در بعضی از اشخاص موجب مرگ ناگهانی (سکته) می شود.

مادّی: این اوّلین بار است که چنین حرفی را می شنوم!

الهی: نگفتم که خوردن گوشت، موجب مرگ ناگهانی است؛ بلکه گفتم زیاد گوشت خوردن، آن هم در بعضی از افراد [که مزاجشان آمادگی دارد، موجب آن می شود]. بنابراین، ممکن است کسی گوشت زیاد بخورد و به مرگ ناگهانی نمیرد.

مادّی: مقصود شما از مرگ ناگهانی (سکته) چیست؟

الهی: شخص، به ظاهر سالم است؛ ولی واقعاً بیمار. ناگهان بیهوش می شود و می میرد.

مادّی: آیا ممکن است که انسان به ظاهر، سالم و در واقع، بیمار باشد؟

الهی: آری. کسانی هستند که واقعاً بیمارند؛ ولی در خود اثری از آن احساس نمی کنند.

مادّی: من نمی توانم بپذیرم که انسان بدون این که [ظاهراً] بیمار شود، [ناگهان] بمیرد. آری؛ ممکن است که در جنگ یا نزاعی دیگر کشته شود.

الهی: تو تا چیزی را نبینی، وجودش را نمی پذیری و چون تا امروز ندیده ای که کسی به مرگ ناگهانی بمیرد، باور نمی کنی که آدمی [بدون این که ظاهراً بیمار باشد،] ممکن است ناگهان بمیرد؛ ولی بدان که سه گونه مرگ ناگهانی وجود دارد: یکی ناشی از مغز، دیگری ناشی از قلب، و سومی ناشی از خون.[13]

مادّی: چرا مغز و قلب و خون ما، یک مرتبه ما را نابود می کنند؟

الهی: هر نوع مرگ ناگهانی، در مرحله آخر، ناشی از غلظت خون است و غلظت خون هم ناشی از خوردن گوشت زیاد و سایر غذاهای قوّت دار است، در صورتی که در خوردن آن افراط نمایند.

بعد از این که خونْ غلیظ شد، عوارض مرگ ناگهانی در مغز، یا قلب و یا در خود خون به وجود می آید و انسان را نابود می سازد.

در میان قبائل عرب صحرانشین، دیده نشده که کسی در اثر مرگ ناگهانی (سکته) بمیرد؛ برای این که آنها گوشت و سایر غذاهای مقوّی را کم مصرف می کنند و بعضی از قبائل نیز گوشت نمی خورند، مگر سالی یک بار [، آن هم] در مکه به هنگام حج. چند نفر را درمدینه می شناسی که سنّ آنها به صد سال رسیده باشد؟

مادّی: کسی را نمی شناسم که صدساله باشد.

الهی: در همین شهر، زمانی که مردم در خوردن گوشت و سایر غذاهای مقوّی افراط نمی کردند، مردان و زنان صدساله وجود داشتند؛ ولی هم اکنون [تنها] اگر به صحراهای اطراف مدینه که محلّ سکونت قبائل است، بروی، مشاهده می کنی که بین آنها مردان و زنان صدساله یافت می شوند. غلظت خون در بعضی از اشخاص، موجب مرگ ناگهانی (سکته) می شود؛ ولی در اکثر مردم، سبب پیری زودرس می گردد و آنها را پیش از این که عمر طبیعی شان به پایان رسد، می میراند.

عامل مرگ

مادّی: علت مرگ چیست؟

الهی: دو چیز، موجب مرگ می گردد:

1.بیماری

همان طور که گفتم، آنهایی که مبتلا به مرگ ناگهانی (سکته) می شوند، گرچه تصوّر می کنند که سالم هستند، ولی در باطنْ بیمارند و آنها از بیماری می میرند.

2.پیری

انسان اگر سالم هم باشد، بالاخره در اثر پیری خواهد مُرد. یکی از پزشکان قدیم یونان به نام «بقراط» گفته که پیری هم یک نوع بیماری است و روزی که راه علاج آن را پیدا کنند، انسان نمی میرد.

معالجه پیری

مادّی: ولی پزشکان ما نمی توانند این بیماری را درمان کنند.

الهی: نه، و من عقیده دارم که پزشک ها هرگز نخواهند توانست این بیماری را درمان نمایند.

مادّی: از کجا می دانی که بیماری پیری، قابل درمان نیست؟

الهی: چون مرگ، خواست خداست و قدرت و مصلحت او مرگ را به وجود آورده است.

مادّی: پس این که می گویند بعضی از پیامبرانِ گذشته دارای عمر جاوید شده اند و اکنون نیز زنده اند، چیست؟

الهی: این مطلب را باور نکن، و هنوز در جهان، بشری به وجود نیامده که نمرده باشد و یا اگر اکنون زنده است، نمیرد. گفته آنان افسانه ای بیش نیست. ...

اجَل

مادّی: من تصوّر می کنم پس از این که به خدای نادیده معتقد شوم، نبوّت پیامبر شما را خواهم پذیرفت؛ ولی با این که به پیامبر شما ایمان نداشته ام، قسمت هایی از قرآن را شنیده ام و می خواهم بگویم که گفتار اخیر شما [راجع به این که خوردن گوشت زیاد، موجب غلظت خون و مرگ ناگهانی می شود،] با قرآن منافات دارد، و حتماً تو به قرآن عقیده داری؟

الهی: آری، و آن را کلام خدا می دانم.

مادّی: پس چرا بر خلاف کلام خدای خود حرف می زنی؟

الهی: آنچه بر خلاف کلام خدا گفته ام، چیست؟

مادّی: من شنیده ام که خداوند گفته است که هر کسی در موقعی که خداوندْ مقرّر کرده، خواهد مُرد و مرگش نه یک ساعت جلو می افتد و نه یک ساعت عقب!

الهی: آری؛ این، کلام خداست و در قرآن هست.

مادّی: آیا نگفتی هر کس زیاد گوشت و غذاهای مقوّی بخورد، پیش از این که هنگام مرگش رسیده باشد، می میرد؟

الهی: آری.

مادّی: بنابراین، کلام تو با سخن خدا منافات پیدا کرد.

الهی: اوّلا، من گفتم که بعضی از اشخاص، ممکن است در نتیجه خوردن گوشت و غذای مقوّی دیگر به مقدار زیاد، دچار مرگ ناگهانی (سکته) گردند، نه همه.

ثانیاً، فرق است بین عمر طبیعی و عمری که انسان به دست خود، آن را کوتاه می کند. آنچه خداوند فرموده که: هر کسی در موقعی که خداوندْ مقرّر کرده، خواهد مرد، مربوط به عمر طبیعی است و کسی که خودکشی می کند، مشمول گفته خداوند، راجع به غیر قابل تغییر بودن لحظه مرگ، نمی شود.

خداوند برای شخص، شاید هشتاد یا نود یا صد سال، عمر تعیین کرده؛ ولی او در جوانی با یک ضربت خنجر به عمرش خاتمه می دهد. کسی هم که با خوردن گوشت و سایر غذاهای مقوّی به مقدار زیاد، خون خود را غلیظ می نماید، زمینه خودکشی را فراهم می سازد.

پی نوشت ها

 

[1] این مناظره، از کتاب مغز متفکر جهان شیعه (نوشته بیست و پنج تن از دانشمندان و اساتید دانشگاه های جهان، ترجمه آقای ذبیح اللَّه منصوری) اقتباس و تلخیص شده است و پاورقی هایی که با علامت «م» مشخص گردیده، از آقای ذبیح اللَّه منصوری است. بر اساس آن

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۶
khademoreza kusar

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی