خادم الرضا ( علیه السّلام )کوثر مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت

روزشمار غدیر

بایگانی

رادکانا

.

موضوعات

دریافت کد وضعيت آب و هوا

نقشه شهادت امام به دست نیروهای زبده شاه

صبح روز سوم فروردین در خانه علمای قم بسته بود. ترس در همه جا پراکنده شده بود، روحیه ها در هم شکسته بود. نظامیان هنوز در شهر بودند. کتک هایی که دیروز در مدرسه فیضیه و اطراف آن به طلبه ها و غیرطلبه زده بودند، این بار در خیابان های قم زدند. هر عمامه بسری که می دیدند، می گرفتند و می زدند. برخی را هم بعد از ضرب و شتم دستگیر می کردند. تنها در باز آن روز صبح، در خانه آیت الله خمینی بود که جمعیت انبوهی را در خود جا داده بود. او برای حاضران سخن گفت؛ آنان را آرام کرد؛ ترس را از دل هایشان شست؛ و افسوس خورد که صدای این حادثه تلخ به جهان نمی رسد. «دلگرمی دادند و از این جهت که این حادثه هویت حقیقی رژیم را به مردم نشان داد، اظهار خوشحالی می کردند و مردم را به مقاومت و استقامت توصیه می فرمودند.» این گفته نیز منتسب به وی است که مردم لازم است از مدرسه فیضیه دیدن نمایند و جنایت غیر انسانی دستگاه حاکمه را از نزدیک ببینند و نیز به بیمارستان ها سرکشی کنند و از روحانیان مجروح و مصدوم عیادت به عمل آورند تا دریابند که دستگاه حاکمه با روحانیت چه کرده است.»
منبع : بهبودی، هدایت الله، الف لام خمینی

رئیس شهربانی قم به راننده های تاکسی دستور داده بود که آخوندی را سوار نکنند. امام او را خواست و گفت اگر این حرف تو درست است، الآن تلفنی از تهران می خواهم که صد سواری بفرستند به قم و طلبه ها را رایگان جابه جا کنند.

میدان میدان خونین مبارزه نظامیان صلوات کش اعلام عزای عمومی در عید نوروز برای سران حکومت ایران گران آمد. لازم دیدند ضرب شست نشان دهند. دستگاه های امنیتی و نظامی دست به کار شدند و با ارائه طرحی مشترک تصمیم به فرستادن نیروی نظامی به قم گرفتند. اول فروردین یک گردان از تهران راهی قم شد. طبق برنامه پیش پای آنها گاو کشتند؛ به سرشان گل ریختند؛ حدود یک کیلومتر در خیابان های اصلی شهر راهپیمایی کردند؛ نمایش قدرت دادند؛ در صحن حضرت معصومه علیهاالسلام به سلامتی شاه هورا کشیدند؛ زیارت نامه خواندند؛ و همانجا مراسم صبحگاه اجرا کردند. غیر از نظامیان، گروه های دیگری نیز به اسم دهقان با خودروهای بزرگ به قم آورده شدند. محل استقرار اینان دبیرستان حکیم نظامی بود.

در نخستین روز سال 1342 صدای قرآن از بیشتر مکان ها بلند بود، اما از ساختمان های فرمانداری و شهرداری قم صدای ساز شنیده می شد. وظیفه ای که برای گروه های یادشده تعیین شده بود، شرکت در مجالس عزاداری روز دوم فروردین/ 25شوال، شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، به هم ریختن آن، درگیری و... بود. به آنها گفته شده بود با سر دادن صلوات مانع از سخنرانی هایی شوند که علیه مقامات حکومتی صورت می گیرد. از آن سو، گروه هایی از مردم، به ویژه روحانیان محصل با به تن کردن لباس سیاه به پیشواز عید آمده بودند. «ظاهرا از روز عید یا روز قبل از عید پیراهن ها و لباس های مشکی را تنشان [کردند]. .. آنچنان وسعت [گرفت]. .. که هر روحانی و هر طلبه ای را نگاه [می کردی] لباس مشکی تنش [بود]...» مردم، بنا بر رسمی دیرین، هنگام نو شدن سال، در مراقد مشهور گردهم می آیند. طلبه ها این زمان را غنیمت دانسته، برگه هایی را چاپ و آماده کرده بودند. در بیشتر این اعلامیه ها گفته شده بود که چرا امسال عید نداریم. با به صدا درآمدن زنگ تحویل سال در [حدود] ساعت 11.50 از آسمان حرم حضرت معصومه علیها السلام اعلامیه می بارید.

آیت الله خمینی بعد از ظهر اول فروردین، نخستین جلسه سوگواری به مناسبت تألمات و مصائب رفته بر جامعه اسلامی در سال گذشته را در خانه اش برگزار کرد. به منابع امنیتی خبر رسیده بود که آقای خمینی در این مراسم سخنرانی خواهد کرد، اما او از آقای محمد آل طه خواست برای حاضران سخن براند. گویا موضوع و جهت سخنان را نیز یادآور شده بود. آل طه نیز ضمن انتقاد از پخش موسیقی از بلندگوی ساختمان های دولتی قم، دستگاه حکمرانی معاویه و یزید را با حاکمان ایران مقایسه کرد و به حاضران وانمود که تفاوتی میان آنها نیست. در پایان مراسم، اعلامیه هایی میان مردم شرکت کننده در جلسه پخش شد.

جلسه بعدی صبح روز دوم فروردین بود. آن روزها خانواده آیت الله خمینی در قم نبود. او تنها بسر می برد. افراد خانواده به همراه پسر بزرگش، مصطفی، برای زیارت امامان شیعه به عراق رفته بودند، اما احمد شانزده ساله، کنار پدرش در قم بود. آن روز افرادی که خانه آیت الله خمینی، کوچه و آن حوالی را پر کرده بودند، همه از مردم عادی و طلبه ها نبودند، بلکه صدها تن از آنان، همان صبح، از دبیرستان حکیم نظامی بیرون آمده بودند. چهره اینان با دیگران یکسان نبود. آرایش موی یکدستی داشتند. کلاه های نظامی روی پیشانی و دور سرشان خط انداخته بود. همه می دیدند که رنگ و رخ مجلس غیرعادی است؛ صلوات های بی جا فرستاده می شود! چند نفری که دور و بر صاحب مجلس نشسته بودند، موضوع را یادآور شدند.

خودش هم می دید که آمده اند مراسم را به هم زنند. آقای خمینی برخاست و به خانه روبرویی رفت. این خانه در اجاره مصطفی، پسرش، بود. آنجا، صادق خلخالی را خواند و حرف هایی به او زد تا به حاضران بگوید. گفت: «اعلام کنید اگر چنانچه اینجا کسی صلوات بی جا بفرستد یا کاری بکند که بخواهد مجلس را به هم بزند، من راه می افتم می آیم در صحن حرف هایم را می زنم. خیال نکنید که من از این چیزها وحشت دارم. من به جای این که اینجا حرف بزنم بلند می شوم می آیم در صحن حضرت معصومه و در جامعه حرف هایم را می زنم. مواظب باشید، دست از پا خطا نکنید و کسی صلوات بی جا نفرستد.»

پیک بی باک آقای خمینی پس از گفتن این پیام، جملاتی را نیز خود به آن افزود و فریاد زد: «هر حرام زاده، هر بی دین خائن که آمده این مجلس را به هم بزند بداند که اگر یک بار دیگر در اینجا گربه برقصاند، حضرت آیت الله به طرف صحن مطهر حرکت خواهند کرد و این جمعیت نیز به دنبال ایشان راه می افتند و در آنجا به دنیا اعلام می کنند که در این مملکت به روحانیت اسلام چه می گذرد.»

یکی از حاضران نزدیک آیت الله خمینی گفته است که پس از این تشر، فردی خوش تیپ با لباس غیرنظامی که احتمالا افسر گروه اعزامی از تهران بود. نزد آقا آمد، خم شد و گفت: من از طرف اعلی حضرت مأمورم به شما اخطار کنم که اگر امروز کوچکترین حرکتی بکنید به نیروهایمان دستور می دهیم همه را تنبیه کنند... آقا هم یک مرتبه فرمودند: ما هم به برادرانمان دستور می دهیم تأدیب تان کنند.» پس از این پاسخ آن مأمور عقب عقب رفت، زمین خورد و از خانه بیرون شد.

هیاهوی مجلس خوابید و لحظاتی بعد آنانی که چهره ای متفاوت داشتند، بلند شده، مجلس را ترک کردند. سرکرده آنان نمی توانست درجا تصمیم بگیرد؛ بمانند و به هیاهوی خود ادامه دهند؟ اگر آیت الله خمینی تھدیدش را عملی کند، چه؟ باید کسب تکلیف می کرد. پس از پایان مراسم، آقای خمینی گفت که وقتی دیدم وضع غیرعادی است به ذهنم خطور کرد که من این پیغام را بدهم. اینها اگر نقشه ای داشته باشند، بعد از این پیام مجبورند با مرکز تماس بگیرند که آیا با چنین وضعی نقشه مان را عملی کنیم یا خیر؟ و اینها تا بروند تماس بگیرند، ما کارمان را کرده ایم.»

آن مراسم با سخنرانی های آقایان محمد آل طه و علی اصغر مروارید و بدون درگیری و آشوب به پایان رسید. مأموریت بعدی نظامیان صلوات کش، بعدازظهر آن روز در مدرسه فیضیه بود. بانی مراسم مدرسه فیضیه آیت الله گلپایگانی، و مناسبت آن، شهادت امام جعفر صادق علیه السلام بود. گفته شده برپایی این مراسم از سوی آقای گلپایگانی، پیوندی با گذشته نداشت. وی در سال های پیشین چنین یادبودی را در خانه اش برگزار می کرد؛ و روشن نیست تصمیم تازه از چه رو و با دخالت چه کسانی گرفته شده بود!؟

آیت الله خمینی می دانست که گروه اعزامی تهران بدون آفریدن رخدادی قم را ترک نخواهد کرد؛ در خانه اش موفق به آشوب نشده بودند و لابد شنید که در مراسم خانه آقای شریعتمداری هم حادثه ای پدید نیامده است؛ پس می ماند مدرسه فیضیه.

«ساعت سه بعدازظهر بود که مجددا خدمت ایشان رسیدیم؛. .. پای منبر نشسته بودند و دانشجویی اشعاری را به مناسبت روز شهادت امام صادق (ع) می خواند. بنده و دو سه نفر از برادران که وارد شدیم، اشاره فرمودند: بیایید اینجا. .. [و] آهسته فرمودند: نقشه ها در مدرسه فیضیه است. آنجا آقای گلپایگانی برنامه گذاشته اند. نقشه ها را می خواهند آنجا پیاده کنند. شما از اینجا یک سر به آنجا بروید، برادرانتان را هرکجا هستند جمع کنید و در آنجا باشید. آنها قصد دارند که به طلاب و علما و مدرسه حمله کنند. شما سعی کنید جمعیت را به بیرون بکشید و نگذارید که جمعیت در آنجا آسیب ببیند. جمعیت را به خیابان حرکت دهید که اینها هر شیطنتی دارند در منظر و مرئای همه زوار بکنند.» و بعد سفارش کرد که تمام حوادث را بنویسید؛ یادداشت بردارید؛ کارتان که تمام شد، در قم نمانید؛ ممکن است شناخته و دستگیر شوید.

همه کسانی که یادمانده های خود را از حادثه مدرسه فیضیه باز گفته اند، به فراوانی چهره هایی که نسبتی با چنین مجالسی نداشتند، اشاره کرده اند. هم اینان با هیاهو و سر دادن صلوات هایی میان سخنرانی محمد آل طه و سپس مرتضی انصاری مراسم را به هم زدند. به سمت بلندگو رفتند تا صدایشان را بلندتر کنند. یکی سیم بلندگو را از پریز کشیده بود؛ با این حال برای سلامتی رضا شاه و پسر و نوه اش شعار دادند. زدوخورد آغاز شد. شلاق های دستی را بیرون کشیدند و آنان که نداشتند با کندن شاخه هایی از درختان حیاط مدرسه به جان مردم افتادند. جاوید شاه می گفتند و می زدند. گروهی از در اصلی مدرسه پا به فرار گذاشتند. هر کس بیرون می رفت چوب می خورد و می شنید که بگو جاوید شاه. چوب به دستها آن بیرون بودند. اندکی هم نه به قصد فرار، از همین در بیرون شدند. آنان شنیده بودند که آشوبگران راهی خانه آقای خمینی خواهند شد. رفتند تا نگهبان او و خانه اش باشند. آنها که ماندند، مقاومت کردند؛ هم می خوردند و هم می زدند. اینان خود را به طبقه دوم مدرسه رساندند؛ هم پناه گرفتند و هم با آجرهایی که از دیوارهای مشبک بالکن مدرسه می کندند، نظامیان را نشانه رفتند. طولی نکشید که مهاجمان عقب نشستند. مدرسه نفسی تازه نکرده بود که نیروهای شهربانی از راه های بیرونی بر بام فیضیه ظاهر شدند و با شلیک گلوله اعلان وجود کردند. در یورش تازه، نوبت به حجره ها و طلبه های پناه گرفته در آنها رسید. در و پنجره اتاقکها را شکستند. «طلبه ها را از حجره ها بیرون می کشیدند و دست به دست رد می کردند. اولی می زد، دومی می زد، سومی می زد و چهارمی با لگد از پله ها پایین می انداخت.» برخی محصلان از دیوار پشت مدرسه پایین پریدند و دست و پایشان شکست. آیت الله گلپایگانی، بانی مجلس، که در شروع در گیری کنار منبر نشسته بود، اینک به یاری طلاب و برخی خویشان در یکی از حجره ها پناه گرفته بود. اطرافیان نگذاشتند تعرضی به وی شود. زمانی که یکی از مهاجمان چوب به دست قصد حمله به این اتاقک را داشت، با چوب «به سینه آقای علوی، داماد بزرگ آیت الله گلپایگانی زد و ایشان را به شدت مجروح ساخت.»

گفته شده فاتحان آنچه از حجره ها بیرون ریخته بودند، آتش زدند؛ و آنچه به جا ماند، لباس های پاره، پارچه های سفید و سیاه خونینی که پیش از این عمامه بودند، کفش های نیم دار رها شده در هر سو، خون های بر زمین ریخته ای که در حال خشک شدن بود، وحشتی که در سراسر شهر پراکنده شده بود، و زخمی هایی که روشن نبود در بیمارستانها پذیرش شوند و بیشتر پناه برده به خانه های مردم، بود.

کسانی که خود را به خانه آقای خمینی رساندند، چاره را در بستن در دیدند. سیدمحمدصادق لواسانی، دوست دیرین او، این پیشنهاد را داد. «تا گفت در را ببندید، آقا هم عصبانی شد، از جا بلند شد و گفت که الآن می روم حرم، حرف هایی که نزدم می گویم. اینها با من کار دارند، نه با دیگری.» شاهد دیگری گفته است وقتی آقا متوجه شد که در را بسته اند «یک مرتبه از جا بلند شده، فرمودند: «طلاب و فرزندان مرا در مدرسه کتک می زنند و مدرسه را ویران می کنند و در منزل من بسته شود؟. .. بگذارید هر کس می خواهد بیاید.» و آمدند. بیشتر، زخمی ها بودند. یکی از بدحالان سیدیونس رودباری بود. «از آن بالا ولش کرده بودند پایین. آقا شروع کرد خودش از او پذیرایی کردن.» شمار مجروحان پناهنده افزایش یافت. وقتی آقا پرسید چرا اینان را به بیمارستان نمی رسانید، گفتند که نمی پذیرند. گفت که به رئیس اداره بهداری قم بگویید فکری کند. «با دکتر واعظی تماس گرفتند. او هم گفت همه را بیاورید بیمارستان. مجروحین را به بیمارستان منتقل کردند.»

آیت الله در آن شب هراسناک، که حتی نزدیکانش از ترسی سخن گفته اند که بر وجودشان خیمه زده بود، به چهره ها و دل های نگران آن خانه آرامش داد و گفت: «ناراحت و نگران نشوید. مضطرب نگردید. ترس و هراس را از خود دور کنید. شما پیرو پیشوایانی هستید که در برابر مصایب و فجایع صبر و استقامت کردند.» گفت که آنچه امروز بر شما گذشت در برابر حوادثی چون روز دهم محرم و شب یازدهم آن ماه، کوچک است. «عیب است برای کسانی که ادعای پیروی از حضرت امیر علیه السلام و امام حسین علیه السلام را دارند، در برابر این نوع اعمال... خود را ببازند.» و حرف آخر را با اطمینان گفت: «اینها گور خود را کندند.»

آن شب آقای خمینی از همه آنان که برای نگهبانی به خانه اش آمده بودند، خواست خانه را ترک کنند. برخی رفتند، اما گروه اندکی برخلاف میل صاحب خانه ماندند و تا صبح در اطراف خانه کشیک دادند.

صبح روز سوم فروردین در خانه علمای قم بسته بود. ترس در همه جا پراکنده شده بود، روحیه ها در هم شکسته بود. نظامیان هنوز در شهر بودند. کتک هایی که دیروز در مدرسه فیضیه و اطراف آن به طلبه ها و غیرطلبه زده بودند، این بار در خیابان های قم زدند. هر عمامه بسری که می دیدند، می گرفتند و می زدند. برخی را هم بعد از ضرب و شتم دستگیر می کردند. تنها در باز آن روز صبح، در خانه آیت الله خمینی بود که جمعیت انبوهی را در خود جا داده بود. او برای حاضران سخن گفت؛ آنان را آرام کرد؛ ترس را از دل هایشان شست؛ و افسوس خورد که صدای این حادثه تلخ به جهان نمی رسد. «دلگرمی دادند و از این جهت که این حادثه هویت حقیقی رژیم را به مردم نشان داد، اظهار خوشحالی می کردند و مردم را به مقاومت و استقامت توصیه می فرمودند.» این گفته نیز منتسب به وی است که مردم لازم است از مدرسه فیضیه دیدن نمایند و جنایت غیر انسانی دستگاه حاکمه را از نزدیک ببینند و نیز به بیمارستان ها سرکشی کنند و از روحانیان مجروح و مصدوم عیادت به عمل آورند تا دریابند که دستگاه حاکمه با روحانیت چه کرده است.»

مهدی عراقی بیش از دیگران سخنان آقای خمینی را به یاد می آورد. بنابر یادکرد او محتوای این بیانات که بیش از یک ساعت به طول کشید، همان کلمه ها و جملات پرحرارتی بود که چند روز بعد روی صفحه کاغذ نشست و به «شاه دوستی یعنی غارتگری» شهرت یافت. «یک مقداری از دیکتاتوری ها و جنایت های بنی امیه و بنی عباس [گفت که با مسلمان ها و سادات علوی چه کردند و اینها [= دستگاه سلطنتی شاه] ثابت کردند که شاه دوستی یعنی غارتگری، شاه دوبیتی یعنی چپاولگری... شاهدوستی یعنی جنایت، قتل و... من به شما قول می دهم که پیروزی با ما است، چون ما حق هستیم و اینها باطل اند و شکست قطعی از آنهاست... و دمی به همه دمیده شد... یک روحیه خاصی، به خصوص طلبه ها، پیدا کردند.» در مدرسه فیضیه را نبستند و گروه هایی از مردم، به ویژه زایرانی که از دیگر شهرها به قم می آمدند و از آن وحشت ریخته شده بر سر شهر دور مانده بودند، توانستند صحنه متروکه آن جنگ را ببینند.

البته ماموران تلاش کردند با جمع کردن لباس ها، کتاب ها و اسباب حجره ها و شستن خون های ریخته شده، صحنه را دستکاری کنند، اما طلبه ها تا جایی که امکان داشت آن را به شکل اول بازگرداندند. مأموران پیش از ترک قم موظف شدند مجروحان حادثه مدرسه فیضیه را از بیمارستانها بیرون کنند. خانه های مردم خیلی زود جای تخت بیمارستانها را گرفت و طولی نکشید که چند خودرو حامل پزشک و دارو از تهران سر رسید. بیشتر زخمی ها در کوچه یخچال قاضی بستری بودند. پزشک ها را بر سر بالین زخمی ها بردند و کار درمان خانگی آغاز شد.

شب پنجم فروردین شایعه ای با شتاب در شهر پیچید: شاه فرار کرده است. می گفتند شاه تهران را به قصد شیراز ترک کرده، مقصد بعدی او روشن نیست. همه درباره شاخ و برگ های این شایعه می گفتند و می شنیدند. آنان که از تهران می آمدند، اوضاع پایتخت را عادی توصیف نمی کردند. در قم نیز نیروهای انتظامی و نظامی از سطح شهر جمع شدند. کسی در خیابانها پاس نمی داد. برق بخشی از قم رفت. برخی به یکدیگر تبریک می گفتند. شاهدان آن روزها می گویند که از این شایعه بوی توطئه می آمد. می خواستند آیت الله خمینی را بدین وسیله تحریک کنند به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفته، سخنرانی کند، و با همین دست آویز دستگیرش نمایند. «من و آقای [ابراهیم] امینی با تشرف ایشان به حرم مخالفت کردیم و گفتیم در این شرایط و شلوغی صحن و حرم، تشرف شما صلاح نیست. ایشان اول قبول نمی کردند، ولی بالاخره با اصرار ما منصرف شدند. آقای امینی می گفت من به قدری ناراحت و نگران بودم که تصمیم داشتم اگر ایشان منصرف نشوند، قبای ایشان را بگیرم و بکشم، ولو موجب پرت شدن ایشان باشد.» شایعه دیگر، کشتن آقای خمینی به دست نیروهای زبده و اعزامی از تهران بود. دوستداران آیت الله پس از شنیدن این شایعه خود را به خانه او رساندند، اما دیدند که اعتنایی به این حرف ها ندارد. اندک افراد حاضر در خانه آن شب خواب به چشمشان نیامد، اما گفته اند که آقا سر بر متکا گذاشت و چون دیگر شب ها به خواب رفت.

مأموران فرستاده شده از تهران، پیش از ترک قم، در دو گردهم آیی تشریفاتی و از پیش برنامه ریزی شده شرکت کرده بودند. آنان در روزهای سوم و چهارم فروردین در میدان آستانه اجتماع کرده، با اضافه شدن تعدادی از کارکنان و کارگران ادارات محلی شعارهایی در حمایت از محمدرضا پهلوی داده بودند.

در همین روزها خبر خودداری تاکسی های قم از سوار کردن روحانیان به آیت الله خمینی رسید. خبر دادند که رئیس شهربانی چنین دستوری به راننده های تاکسی داده و تهدید کرده اگر آخوندی را سوار کنند، عواقب آن را باید بپذیرند. بلافاصله به رئیس شهربانی قم خبر دادند که آیت الله خمینی شما را خواسته است. سرهنگ حسین پرتو به هر دلیلی به دیدار او رفت و شنید که گویا دستور داده اید تاکسی ها روحانی ها را سوار نکنند؛ درست است؟ اگر خبر صحت دارد الآن تلفنی از تهران می خواهم که صد سواری بفرستند به قم و طلبه ها را رایگان جابه جا کنند. سرهنگ پرتو دست و پایش را گم کرد و موضوع را انکار. آقای خمینی گفت که اگر تا ظهر امروز گزارش بدهند که تاکسی های قم روحانی ها را سوار نمی کنند، من تصمیم خود را عملی می کنم. ساعتی بعد دستور داده شده به تاکسی ها لغو شد.

نظرات (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ذکر روزهای هفته
<
روزشمار محرم عاشورا