پاداش یک شب دزدی!

دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد.
خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت ای جوان، سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید به تو بدهم، مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی.دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
گفت: خلبانان آمریکایی اعتراف کردهاند که به آنها اجازه حملههوایی و بمباران تروریستهای داعش داده نشده است.
شخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و میگفت: « خدایا! همه کارهایت درست است. فقط نمیفهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار دادهای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بته های کوچک!»




