خادم الرضا ( علیه السّلام )کوثر مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت

روزشمار غدیر

بایگانی

رادکانا

.

موضوعات

دریافت کد وضعيت آب و هوا

نماز صحیح

نماز صحیح

یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گوید:

روزی با پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد نشسته بودم. مردی وارد مسجد شد و دو رکعت نماز خواند، سپس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و سلام کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را هنگام نماز زیر نظر داشت، پس از جواب سلام، به وی فرمود: بازگرد و نماز بخوان که نماز نخوانده ای (و این کار تکرار شد) تا این که در نوبت سوم یا چهارم، آن مرد گفت: سوگند به آن که کتاب را بر تو فرو فرستاد، کوشش بسیار کردم، ولی نتوانستم بهتر بخوانم؛ به من (نماز صحیح را) نشان ده و آگاهم کن.

سخن گفتن سوسمار

سخن گفتن سوسمار

روزی رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- در جمع اصحاب نشسته بود، عرب بادیه نشینی که سوسماری را گرفته و در آستین خود مخفی کرده بود، خدمت پیامبر آمد.

اعرابی گفت: «این شخص کیست؟».

اصحاب گفتند: «پیامبر خداست».

اعرابی گفت: قسم به لات و عزّی، در دنیا هیچ کس مبغوضتر از تو نزد من نیست، اگر قبیله ام به من نمی گفتند عجول، فورا تو را به قتل می رساندم.

پیامبر- صلّی اللَّه علیه و آله- فرمود: «چه چیز تو را به این کار وادار کرده است؟

امام دوست دار کیست

امام دوست دار کیست

عمار بن حیان گفت: به حضرت صادق علیه السلام گفتم: که اسماعیل پسرم به من نیکی می کند. حضرت فرمود: من او را دوست می داشتم، اکنون محبتم زیادتر شد. پیغمبر اکرم (ص) خواهری رضاعی داشت روزی همان خواهر بر ایشان وارد شد؛ همین که نظر پیغمبر بر او افتاد مسرور گردید و رو انداز خود را برای او پهن کرد و او را بر روی آن نشانید. با گشاده رویی و احترام به سویش توجه کرد و در صورت او می خندید، تا از خدمت حضرت مرخص شد و رفت. اتفاقا همان روز برادرش نیز آمد ولی حضرت رسول (ص) آن نحو رفتاری که با خواهرش نمودند با او انجام ندادند.

نجات با پرداخت هفده ریال

نجات با پرداخت هفده ریال

دوستی داشتم دارای کمالات ایمانی و فوق العاده عاشق حضرت سیدالشهداء علیه السلام، نزدیک عید غدیر از دنیا رفت، خودم متکفل کفن و دفن و غسل او بودم.

با وصیت جالبی که داشت تصور می کردم در عالم برزخ از هر جهت آزاد است، ولی چند روز پس از مرگش، به خواب یکی از عاشقان حق که وصی او نیز بود آمد و به او گفت: گوشه یکی از دفاتر مغازه ام هفده ریال مربوط به حساب فلان شخص است که از قلم افتاده، آن را بپردازید، دفاتر را بررسی کردند همان طور بود که گفته بود؛ هفده ریال را به صاحبش برگرداندند و او را از رنج آن راحت کردند.

خاطره ای از اربعین حسینی(ع)

خاطره ای از اربعین حسینی(ع)

حجت اله ایوبی، رئیس سازمان سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می نویسد:

در یکی از روزهای سرد زمستان سال 1383 مردی بلند قد، با چهره ای آرام وگندمگون در خانه فرهنگ ایران در پاریس در تب و تاب برگزاری نمایشگاه کوچک اما بسیار زیبای عکسهایش بود. عکسها سیاه و سفید آقای آرتور شکوه بم، تخت جمشید و میدان عالی قاپو و بادگیرهای یزد را به زیبایی به تصویر کشیده بود. جمعی از هنرمندانی که با کارهایش آشنا بودند از جمله عکاسانی آمده بودند تا ایران را از نگاه این عکاس با تجربه فرانسوی ببینند. آرتورِ سروکله مشکی شباهتی به فرانسویها نداشت و بیشتر شبیه مردمان جزیره کرس بود. او کم حرف و پرکار بود. یکی از انتشاراتیهای باسابقه که چندین اثر از او چاپ کرده بود به قول خودمان از سجایای اخلاقی و فروتنی این هنرمند می گفت و خود را عاشق کارهایش می دانست.

مؤاخذه برای یک قلم

مؤاخذه برای یک قلم

عارف بزرگوار، مرحوم حاج شیخ محمود یاسری می فرمودند:

در محل ما مردی زندگی می کرد که به حسنات اخلاقی آراسته بود و دارای یک زندگی سالم و با نشاط بود، تنها چیزی که او را رنج می داد نداشتن اولاد بود.

سال ها به پیشگاه مقدس حضرت حق ناله کرد تا خداوند مهربان پسری به او عنایت کرد. از این نعمت بسیار دلشاد شد، هفت بهار از عمر طفل گذشت، او را به مدرسه فرستاد، تا سال چهارم دبستان را طی کرد.

خاطرات سفر اربعین سال 1393 شمسی3

سی: اگر حبیب احمدزاده را داعش می گرفت!

رسیده ایم به داخل شهر کربلا. حوالی تیر ۱۳۲۵ نشسته ایم در کنار جاده بر چمنی و خـستگی جـان را می تکانیم. دو مرد عرب همراه با جوانی آمده اند تا ما را برای پذیرایی و اسکان شب به خانه شان ببرند؛ می گویند خانه مان در روستای «حر» است. قبلا به آنجا رفته ام. قبر حضرت حُر هـم در هـمان جاست. یادش به خیر، با جعفریان در روستای حُر بودیم و گدایان آمده بودند به گدایی توی اتوبوس و مدام خمینی خمینی می کردند؛ یعنی یک اسکناس هـزاری بـه ما بده. من هم گـفتم: «خـمینی نداریم. » کسی گفت: «هست. بدهم؟» بنده های خدا فکر کردند نام او نام یک اسکناس است. گفتند: «بده.» گفتم: «بیایید خودش را بردارید ببرید، مال شما، خیرش را بـبینید!»

خاطرات سفر اربعین سال 1393 شمسی2

چهل منزل تا کربلا

شانزده: دو ـ هیچ به نفع تیم ملی عراق!

زنی از ماشین پیاده می شود؛ با دو مشمای بزرگ پر از سیب زمینی و پیاز و کدو و بادمجان و می رود به سمت یکی از مـوکب ها تـا لابد نذری اش را بپزد.جمعیت زیادی از پیاده رو و خیابان در حال عبور است و همه از نجف به سمت کربلا در حرکت اند. در بزرگراه نجف به کربلا و سمت چپ جاده، ماشین ها در حال رفت و آمدند. برخی از زائران تمام یـا بـخشی از راه را بـا ماشین طی می کنند و جاده در جاهایی شلوغ و راه بندان می شود. از جمع ما، یوزپلنگ عرصه عبادت و زاهدی نصف راه را پیاده آمـده اند و نصف راه را با ماشین می روند که برای شب جایی را پیدا کـنند و بـقیه دوسـتان به آن ها ملحق شوند. من و مؤمنی با وجود اینکه از حیث سن و سال از همه بزرگ تریم، همیشه جلوتر از گـروه در حـال حرکت ایم. در تیر 107 و 207 و 307 هم اولین کسانی که رسیدند ما بودیم.

خاطرات سفر اربعین سال 1393 شمسی

چهل منزل تا کربلا

یـک : دلباختگان ایرج مرا هم با خود بردند!

اسباب سفر زود فراهم می شود. قصد رفـتن مـی کنی. مـی گویی لابد فراخوانده شده ای، دعوت شده ای. حاج آقا خاموشی به آقای مؤمنی می گوید راستی به فـلانی هم بگویید بیاید. سید است و امرش مطاع. امر امر حضرت عشق است و سـید خود واسطه است. .. مـن هـم واسطه ام لابد و مؤمنی هم ایضاً... بعد می فهمم سید خاموشی هم مثل خیلی های دیگر هر سال پیاده به این سفر می رود. مؤمنی هم چند سالی است این راه را می کوبد و می رود با پای پیاده و انـگار به دهنش مزه کرده است و هر سال پیاده روی اربعین اش مثل نماز اول وقت ترک نمی شود. می پرسم: از نجف تا کربلا چند کیلومتر راه است؟ می گویند: ۸۰... می پرسم: چند روزه می روند این راه را؟ می گویند سه روزه... می پرسم چند روز بـاقی اسـت تا تصمیم گرفتن و همراهی با شما؟ می گویند کمتر از سه روز...

زن بی گناه!

                   

زن بی گناه!

بشار مکاری می گوید:

در کوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم. حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود:

- بشار! بنشین با ما خرما بخور!

عرض کردم!

- فدایت شوم! در راه که می آمدم منظره ای دیدم که سخت دلم را به درد آورد و نمی توانم از ناراحتی چیزی بخورم!

فرمود:

- در راه چه مشاهده کردی؟

ذکر روزهای هفته
<
روزشمار محرم عاشورا